تصویرها رنگها ماجراها خاطرات ... همه دروغ ، می آیند و میروند ... بازیت می دهند ، دروغند ، تنها مانده ایی ، پشت تاریکی ها ، جا مانده ای حس می کنی دوباره تمام آنچه را که نیست ... گرم می شوی ، یخ می کنی ، میخواهی فرار کنی ، اما می مانی ، در خلوت پر هیاهوی درونت ، میان آنهمه دروغ میمانی و می نگری ، می نگری ، آنقدر که همه چیز در سکوتی ژرف محو شود ، آنقدر که جز سیاهی نباشد ، این سیاهی بی دروغ ، بی صدا ، بی نام ، همانجاست ، همان فضای خالی خانه ، همان تنهایی مدااااااام ...! 

تو ... 

/ 2 نظر / 23 بازدید
behrang

هیچوقت برنگرد... میدانی؟ وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد، محبت خراب می شود، محبت ویران می شود، محبت هیچ می شود، باور کن یا برو یا بمان... اما اگر رفتی، هیچوقت برنگرد... هیچوقت به زخم هایم می نگری؟ درد ندارد دیگر روزی که رفتی مرگ تمام دردهایم را با خودش برد مرده ها درد نمی کشند...! از تو خواهشی دارم برنگرد دیگر زنده ام نکن...!