از من چقدر شبیه تو زاده می شود

در کشوری توسعه نیافته (بالا رفتن از دیوار مردم با اجازه همسایه رو به رویی) حق کپی رایت آزاد است مهم ترویج فرهنگ و اندیشه است

یادگاری از سروش همسایه ها

 

حرمت نگه دار دلم

گلم

که این اشک خون بهای عمر رفته من است

میراث من

! 

نه به قید قرعه

نه به حکم عرف

یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت

به نام تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون

! 

کتیبه خوان قبایل دور

این,این سرگذشت کودکی است

که به سرانگشت پا

 هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است

 هرشب گرسنه می خوابید

 چند و چرا نمیشناخت دلش

 گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش

 پس گریه کن مرا به طراوت

 به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش

 و آوار میخواند ریاضیات را

 در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها

 دودوتا جارتا چارچارتا

...

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد

 با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت

 با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه

 آری دلم

 گلم

 این اشکها خون بهای عمر رفته من است

 دلم گلم

 این اشکها خون بهای عمر رفته من است

 میراث من

 حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است

 تا بدانم و بدانم و بدانم

 به وار

 وانهادم مهر مادریم را

 گهواره ام را به تمامی

 و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم

 و کبوترانم را از یاد بردم

 و می رفتم و می رفتم و میرفتم

 تا بدانم و بدانم و بدانم

 از صفحه ای به صفحه ای

 از چهره ای به چهره ای

 از روزی به روزی

 از شهری به شهری

 زیر آسمان وطنی که در آن فقط 

مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

 سند زده ام یک جا

 همه را به حرمت چشمان تو

 مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون

 که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را

 تا شمارش معکوس آغاز شده باشد

 بر این مقصود بی مقصد

 از کلامی به کلامی

 و یکی یکی مردم

 بر این مقصود بی مقصد

 کفایت میکرد مرا حرمت آویشن

 مرا مهتاب

 مرا لبخند

 و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟ 

پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای

 که آویشن را میسرود

 مسیح به جاجتا بر صلیب نمی شد 

!

و تیر باران نمی شد لورکا

 در گرانادا

 در شب های سبز کاجها و مهتاب

 آری یکی یکی مردم به بیداری

 از صفحه ای به صفحه ای

 تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود

 پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ

 به ته رودخانه <اووز> همراه با ویرجینیا وولف

 تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد

 حرمت نگه دار دلم گلم

 دلم

 اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود

 داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین

 نه , نه

 به کفر من نترس

 نترس کافر نمی شوم هرگز

 زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم

 انسان و بی تضاد؟

 خمره های منقوش در حجره های میراث

 عرفان لایت با طعم نعنا

 

[ ۱۳٩٠/۸/٢٥ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]