از من چقدر شبیه تو زاده می شود

در کشوری توسعه نیافته (بالا رفتن از دیوار مردم با اجازه همسایه رو به رویی) حق کپی رایت آزاد است مهم ترویج فرهنگ و اندیشه است

ذهنم آبستن پاییز است

در آخرین عصر پاییز...

در انتهای خزان ایستادم و به آخرین شعله های برگها نگاه  کردم که به زردی بی وفائی ها و نارنجی رویاها بر زمین می غلتید نگاه کردم به جاده های خاکی طولانی و انتظارهای عبث و آرزوهایی که دانه دانه با برگها فرو میریخت . به نیمکت شبهای پاییزی ام خیره شدم حلول مجدد خاطرات شبهای پاییز پژواک مبهمی را در اعماقی پلشت پذیرا شد جایی که جوانه های انتظار رشدش را  همچون جلوه های سنگواره ها باخته بود و عشقش را به باورها سپرده بود ...اما از تردید گذشتم ، گذشتم تا وهم پندار گونه ام را  در آخرین روز پاییز با صفا ترسیم کنم و فراموش کنم انتظاری که مرا هر روز با برگهای پاییزی فرو میریخت و خورشیدی را که با ته نشست خویش مرا در تکرارهای ممتد زندگی در بستری تنها سرما زده میکرد . فریاد زدم، حرارتی ملموس در شامگاهی سرد از من گذشت در خویش نشستم و کششی مداوم با من هم آغوش شد و ذهن آبستنم را مخدوش کرد به بی نهایت تبدیل شدم تا بدایتی محض ، که  زنی آغاز گر او ست .

 دختر زمستانی ام و محسور شده ام با اشتیاق برای رسیدن به یلدایی که تجلی آغوشش با زمستان مفهوم عمیق خواستن من است باکره ایی که می خرامد و حجمی از پاییز را از من جدا میکند  و مرا با خود به نزدیکترین مکان زیبایی میبرد.

یلدای زمستانی ! مرا نیز به فرض متکامل خویش برسان و مرا هزار هزار هزار بی نهایت کن !!

در تو...

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]