از من چقدر شبیه تو زاده می شود

در کشوری توسعه نیافته (بالا رفتن از دیوار مردم با اجازه همسایه رو به رویی) حق کپی رایت آزاد است مهم ترویج فرهنگ و اندیشه است

باران

بی بارانی و سکوت پایان می گیرد ...

دو پاره ابر ، از آنسوی آسمان به راه می افتند و شلاق ناپیدای نسیمی شوق زده ، آن دو را بروی هم میراند ...

یکی تیره و گرفته و عبوس ، که در سینه اش صاعقه ها و رعدهای دیوانه را به بند کشیده و دیگری چون کبوتری سپید ، به لطافت خیال دخترکی معصوم که در بستر ناز نیمه شب اش سیمایی گرم و مردانه را در رویایی شیرین می پرورد، همچون نفس کشیدنی پس از گریستن ،آرام و خوش آهنگ به سراغ هم می آیند ناگهان برقی و قهقهه ی، دیداری و اتصال ِدو نیمه، و باریدن و باریدن و باریدن ...

در من چه دریایی ست! می میرم و جان میگیرم حالتی که در خیال هم نمی گنجد نمیدانم دانه های باران به من میرسد یا من به آنها ، با چه لذتی خود را تسلیم این شور ناپیدا کرده ام ! آه که هیچ دستی نمی تواند مرا از این معراج اهورایی برهاند ...

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]