از من چقدر شبیه تو زاده می شود

در کشوری توسعه نیافته (بالا رفتن از دیوار مردم با اجازه همسایه رو به رویی) حق کپی رایت آزاد است مهم ترویج فرهنگ و اندیشه است

یه بهانه ی بچه گانه

ای کاش میدونستی چقدر دلم برات تنگ شده .....

                                                                تو .........

[ ۱۳٩٢/٢/٢۸ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

نفر سوم داستان ما کودک سرکشی بود که افسارش در دست من و تو تاب میخورد خیال میکرد ما صبورتر از او بودیم غافل از اینکه ما افسارمان گسیخته تر بود ... بعد از سقوط ما کودک هم گم شد ، قسمتی در من ، قسمتی در تو ... !

تو ...

[ ۱۳٩٢/٢/٢٠ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

 

الکل را کشف کرده اند برای پر رنگ کردن تصاویر و برداشتن مرز بین خواب و بیداری طوری که مرده های کم حرف و زنده های مونث فامیل و ساختمانهایی که برای پایین افتادن و بیدار شدن ساخته اند راحت تر دور و اطراف خانه بچرخند بلکه زودتر خوابت ببرد و هیچوقت یادت نیاید که زندگی را  هول هولکی ساخته اند برای تو تا کمی بیشتر حرف برای گفتن داشته باشی،آنقدر که لابه لایش حالی ات بشود اصل قضیه از چه قرار است!

تو ...

[ ۱۳٩٢/٢/٢٠ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

بیائید

پیام آمدن پاها

حقیقت ِتلخ ِسخت ِدیوارها

ابعاد حقیر واقعیت ِ فرّار ِ پشت ِنگاهها

بیائید

قوانین حواس پنجگانه

حس ِمرموز انگشتان من

برای لمس ِ تن ِ یک مرد

بیائید

واژه ها

واژه ها

و در لحظه ی سفید نامیرای کاغذ بنشینید

و زبان فهیم منطق مرا

انکار کنید

تو ...

[ ۱۳٩٢/٢/۱٥ ] [ ٤:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

از خودت برام بگو .... س 

منتظرم ......

تو ....

[ ۱۳٩٢/٢/۱٤ ] [ ٩:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

خسته ام ...

مثل ِ در آغوش ِ کسی جا نشدن

خسته ام ...

مثل ِ همآغوشی و ارضا نشدن

تو ...

[ ۱۳٩٢/٢/۱٤ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

27

آدمهای بزرگ تهدید نمیکنند
قبلی را نشان بعدی میدهند
صبر میکنند تا بعدی همه زورهایش را بزند که قبلی نشود
از نفس که افتاد میروند نشانش میدهند به بعدترها

اینها را گفتم که نفهمی
گفتم که تهدید کرده باشم
من آدم بزرگی نیستم
هیچوقت نبوده ام

تو ...

[ ۱۳٩٢/٢/۱٤ ] [ ٩:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

فرشته‌ها که به من پناه می‌آورند، من سخت‌گیرتر می‌شوم،آن‌ها بال‌های‌شان را با نت‌های پیانوی من پاک می‌کنند، و من مدام به آن‌ها یادآوری می‌کنم که این‌جا جای هرزه‌گی‌های آن‌ها نیست، همان آسمان برای آن‌ها جای مناسب‌تری‌ست ...

فرشته‌ها که به من پناه می‌آورند، من زنگوله‌هایی به گردن آن‌ها می‌آویزم تا بدانم کجا هستند و کجا نیستند ، آخر به‌نظر من آن‌ها زمینی‌ها را خوب نمی‌شناسند و از همه مهم‌تر نقشه‌ی زمین را ...

شیطان که می‌آید، بدون در زدن راه را بلد است ،مستقیم می‌رود پشت آن دیوار که تو را تکه تکه کردم ،تو را در گونی‌اش می‌اندازد و جسدت را بیرون می‌برد،و حتی انعامی هم نمی‌خواهد ، او عاشق گوشت آدم‌های نمک ‌به‌ حرام است!

تو ...

[ ۱۳٩٢/٢/۱٤ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تنها دلنگران عاشق

گذشت اینهمه روز و باز در اتفاق ِ نبودنتـــــــــــــ

تنها جشن می گیرم اینهمه روزهای در گذر  ِ ناچار  ِ بودن را ...

و نگاهم را به مردمکان کسانی می تابانم که تو نیستی !

مادر ...

 

روزت مبارک ....... تاخیر مرا بپذیر

[ ۱۳٩٢/٢/۱٤ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

فهمیدن یک وقت هایی مثل دوش آب سرد است. تنت را سوزن می زند و لرزه به جانت می اندازد و تو باز وسوسه می شوی به بیشتر خواستنش. وقتی تازه لمست می کند پس می کشی و با خودت می گویی چه کاری است آخر؟ رخوت و خواب آلودگی گرما و بی خبری کجا و تیغ دوش آب سرد دانستن؟ اما تو تن می دهی به تیغ دانستگی که سوزن می زند و نمی خراشد. گاهی آرام و قدم قدم و گاهی ناگهان و سراپا. تن می‌دهی که دنیایت را بشناسی یا خودت را یا طاقتت را. بفهمی چقدر قد ادعاهایت هستی و تا کجا پای خودت می‌ایستی.
.
فهمیدن به تو می‌گوید چه هستی و چقدر فرق می‌کنی یا کرده‌ای با آن چه می خواستی. فهمیدن کاستی‌هایت را ورق می‌زند و نازت را نمی کشد. فهمیدن سخت است. سوز دارد و لرز دارد و آرامش را می برد !
تو ...
[ ۱۳٩٢/٢/۱ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

من بازی با طناب را بیشتر ترجیح میدادم ،همانهایی که یک سرش را تو میگرفتی و یک سر دیگرش را خدا ... همانهایی که من باید فقط رد میشدم ، چشمهایم را بستم و تا آخر دویدم چشمهایم را که باز کردم خدا سیگار می کشید و تو پشتت را کرده بودی و مشغول دنیای جدیدت بودی و من ...                                                                                        فقط دلم برای چشمهایت تنگ شده است !

تو ...

[ ۱۳٩٢/٢/۱ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

پشت خانه‌ی ما ،چند قدم آن ‌ورتر ، همان‌جایی که کلاغ‌ها شب‌ها گردهمایی دارند ، مردی می‌خوابد که شب‌ها شلوارش را پایین می‌کشد و به زندگی "م ی ‌ش ا ش د" و روزها خواب‌های دنیا را جمع می‌کند ، و من گاهی که از آن ‌جا رد می‌شوم، صبح‌ها از بوی" ش ا ش ی د ن " او به زندگی مست می‌شوم ، که بوی اسپرم‌های زندانی شده می‌دهد با قهوه‌ی مانده‌ی شب‌های گندیده‌ی تنهایی‌اش ... چه تــــــــــــــــــــــــــلخ ست زندگی را مردن!

تو ...

[ ۱۳٩٢/٢/۱ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

به خیابان برو و دست کسی را بگیر و دعوتش کن به یک تانگوی عاشقانه                    

گور پدر عشقهای باکره ...                                                                                       

گور پدر صداقتهای بی پایان ...                                                                              

گور پدر نجواهای شبانه ...                                                                                     

گور پدر روزهای رنگی ...

تو ...

[ ۱۳٩٢/٢/۱ ] [ ۸:۱٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]