از من چقدر شبیه تو زاده می شود

در کشوری توسعه نیافته (بالا رفتن از دیوار مردم با اجازه همسایه رو به رویی) حق کپی رایت آزاد است مهم ترویج فرهنگ و اندیشه است

 

سرمای بین بند بند وجودم را به دندان میکشم ...

و برایت خنده های از ته دل میکنم ...

تا باور کنی که می توانم !

و ترسهایی که پشت پلکه بالا و پایین می پرد  

و من نباید آنها را به تو بگویم

که شاید تو مرا برگردانی به همان نقطه ی همیشگی

و باز من می مانم و شبهایی که دقایق اش را شماره گذاری میکنم تا صبح

و انگار باید فشار را بین خودم و خودم تقسیم کنم

و گاهی باید خود ِ اول را به خود ِ دوم ترجیح دهم

و حتی نگویم خستگی هایم را پشت کدام پنجره قایم        میکنم !                                                      

و تو هر روز به من میگویی امروز خیلی cute شده ام ! 

تو ...

[ ۱۳٩٢/۱/۳٠ ] [ ۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تلاقی عاشقانه ی یک نگاه یک سکوت یک هراس شاید ...

وقتی چشمهایت را برویش می بندی او دستهای تنهایی اش را بهم گره میزند و با یک دل بهم خوردگی شدید تمام خاطراتش را بالا می آورد آنقدر که اتاقت پر از حجم سنگین نادیده هایش می شود

وقتی چشمهایت را برویش می بندی او در بی آغوشی ، پر از اجساد گرم خاطره هایی می شود که هیچ کس شجاعت در آغوش کشیدنش را ندارد 

وقتی چشمهایت را برویش می بندی حجمی از فریادهای خاموش ات را بر سر صبوری هایش آوار می کنی و چشمهایش کودکان بزرگی میشوند که تصویر کلاغها فضای رنگی شان را پر می کند اما نبض نگاهش هنوز کبوتر است

وقتی چشمهایت را برویش می بندی ، سالهای لبخند ، در ثانیه به آتش کشیده می شوند و آن زن آنقدر خاکستری میشود که گیسوانش بوی دود می گیرد

وقتی چشمهایت را برویش می بندی در نیستی ات ، دلش هزار ساله می شود و در هزارمین سالگرد ،دلش بر مزار تولدش یخ میزند و او می ترسد

وقتی چشمهایت را برویش می بندی او را دوباره به تشویش دردها می سپاری و او در شعله بازی ِدلتنگی ، شجاعت چشمهایی میشود که بی تو ققنوس می بارند

کاش چشمهایت را برویش نمی بستی و در هیچستان خود فرو نمی رفتی

کاش می دیدی زنی را که روبریت نشسته و سیگار را با سیگار روشن می کند و طعم تلخ نوشیدنی اش را با رویای هم خوابگی تو شیرین می سازد

چشمهایت را برویش باز کن بگذار عریانی نگاهت به نفس هایش تجاوز کند و آنها را به شماره اندازد ...

تو ...

[ ۱۳٩٢/۱/٢٦ ] [ ٤:٥٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

خزان

فریادی در باد

عصمتی مجسم

عاجی تراشیده

تلؤلویی موزون

جذبه ایی تا بی کرانه نا مفهوم

حرارتی ملموس در پگاهی سرد

کشش مداوم ِتن

تجلّی آغوش

گذر از تردید

از وهم پندار گونه

و صداقت

مفهوم عمیق ِ خواهش ِتن

باکره ای که می خرامد

حجمی که از من جدا می شود

در پاییز

  با تو ...

[ ۱۳٩٢/۱/٢٦ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

قناعت به مرهم

                          (تقدیم به سارا )

 

در ایستگاه غبار آلود زندگی

گاه گاهی

چشمهایم را گم میکنم

نه تمنای یاری دارم ، نه گلایه از بی قراری

تنها خلوتی میخواهم برای گردگیری خاطره هایم

خلوتی که در آن هیچ دستی

مجال لمس مهربانی ام نباشد

و هیچ چشم بی وضویی

در محراب نگاه ام نایستد

 می بینی آرزوهایم چه انزوای غریبی دارند

 

در مشت های گره کرده ی تنهایی ؟

تو ...

[ ۱۳٩٢/۱/٢٥ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

آخرین بیت از غزل زندگی

...

با اینکه زندگی هر روز

بر بی پناهی قلبها

سایه های سنگین خود را می گستراند

اما ...

یقین دارم

که دستهای مهربانی

همیشه سپید می ماند

تو با منی

من با تو

آسمان با زندگی ست .

تو ...

[ ۱۳٩٢/۱/۱۱ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]