از من چقدر شبیه تو زاده می شود

در کشوری توسعه نیافته (بالا رفتن از دیوار مردم با اجازه همسایه رو به رویی) حق کپی رایت آزاد است مهم ترویج فرهنگ و اندیشه است

 

سحر

بادی نرم

سبک

سرد

می وزد بر عریانی من

می گوید

آرام

دیگر تمام شد !

تو ...

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تولد

گرد خود پیله ی سکوت تنیده ام

و از فقر واژه

جامه ی احساسم را وصله کرده ام

برایم دعا کن روزی که پروانه شدم

برای دیدار شعله ها

فرصتی باشد

تو ...

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

رد پای احساس

چقدر ستاره در ضیافت سکوتم می بارد !

چقدر سکوتم سبز می شود !

چقدر درخت می روید !

و من به شنیدن نزدیک می شوم

« حالا که تمام خیابانها ی شلوغ و تمام پرندگان مهاجر از من عبور کرده اند »

حالا تو حرف بزن

حالا تو سکوتم را سخن بگو

که امشب

«حتی هزار بار دوستت دارم »

خلاصه ی یک لحظه ،حس حضور تو در من نیست »

تو ...

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

زاویه زیستن

ایستاده بر گامهای اعتماد

جغرافیای استقامت را

 از فریاد تا سکوت

می پیمایم

و شبهای شکیبایی ام را

به سپیده ی مهربانی تو می سپارم

تو ...

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

حقیقی تر از نفس

 آنقدر دست های تو نزدیک اند 

که با لمس واژه های من

تندیس شعرهایم را تراش میدهند

تو ...

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

حقیقی تر از نفس

 آنقدر دست های تو نزدیک اند 

که با لمس واژه های من

تندیس شعرهایم را تراش میدهند

تو ...

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

قناعت به مرهم

در ایستگاه غبار آلود زندگی

گاه گاهی

چشمهایم را گم میکنم

نه تمنای یاری دارم ، نه گلایه از بی قراری

تنها خلوتی میخواهم برای گردگیری خاطره هایم

خلوتی که در آن هیچ دستی

مجال لمس مهربانی ام نباشد

و هیچ چشم بی وضویی

در محراب نگاه ام نایستد

 

 می بینی آرزوهایم چه انزوای غریبی دارند

در مشت های گره کرده ی تنهایی ؟

تو ...

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

ادامه مستی

خالی از تمام وسوسه های گرم

در برودت تنهایی

از هرم عشق تو گُر می گیرم

تو ...

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ٦:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تو در نگاه من !

تو ...

شبیه خودت "تو" هستی

من ...

بی هیچ کلام و استعاره ای

دوستت دارم

تو را ...

که شبیه هیچکس نیستی

جز 

تو

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ٦:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

جسارت

اینک که خیل خستگان

در پرتگاه تردید

شهامت ایستادن بر تارک عشق را

از دست داده اند

اینک که فصل زدگان

بهار در بهار

پاییز در پاییز

به دست لرزان زمان می آویزند

و در جبر عادت ها پیر می شوند

من جسورانه تو را بر فراز بلندترین قله ی «دوستت دارم» فتح می کنم

تا چشمانت فرصتی شود برای زیستن ام

در قحطی احساس زنده بودن

تو ...

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

لب تشنه

همه سر به سنگ زدن ها و

همه کف به دهان آوردن ِ سیلابهای درون من

حس ِ عظیم پیوستن با مصٌب توست

تو ...

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تو .... و ....

یک دوست گرامی برای من کامنت خصوصی گذاشته که از کلمه ی  "تو"

احساس انزجار بهش دست می ده در جواب این دوست عزیز و همه ی

شما دوستانی که "تو" براتون سوال ِ :

" تو " برای من یک نشان ِ مبنا داشتن برای حرکت ِ ، لازمه ی دوام صحت

پیمایش ِ مسیر ِ و اطمینان از عدم انحراف از مسیر  "تو" یک

نماد فراماسونری ِ برای من ...

...

من به خدای دیگری نیاز دارم ، نه اون خدایی که

آدم می سازدش ، خدای که ، آدم می سازد ،

تو ... خدای من است ،هر چند در نماد انسان !

امیدوارم قانع شده باشید هر چند کشف حقیقت زیاد هم بدرد بخور

نیست .

تو ...

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ٦:۳٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

گناه نام مقدس من است !!

خسته از نگاه داوران زمین

چشم بر بلندای آسمان بسته ام

نگاه عادلانه ایی در میان نیست

اینجا خاطره ها را به قضاوت نشسته اند

و هیچ فرقی نمی کند

جرم ات عاشقی باشد

یا روزمرگی بی خویشتن نفس کشیدن

میخواهم

مغلوب سربلند زمین باشم

باشد که حق زیستنم را به عشق بپردازم

تو ...

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

نفس عشق

پیچک دلتنگی

بر پیکر نحیف تنهایی ام می پیچد

و فشار حس سبز زندگی

گردش کسالت بار خون در رگهایم را مسدود میکند

پاکی بار سنگینی شده است

بر شانه های خزان زده ی این دل

آن قدر که زیر بار نجابتش

انگار تمام استخوانهایم خُرد می شود

بارها به تجربه ی تسلیم رسیده ام

و در مراسم اعدام احساسم

نگاهم را به خاک سپرده ام

و سکوتم را زار زده ام

و در میدان شهر دلدادگی

دلم را تیر باران کرده ام

و دست های قاتل ناگزیرم را پنهان

اما این بار می ترسم

میترسم که در آخرین تکرار

تشهد عشق را بنام تو فراموش کنم

تو ...

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ٦:۳٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]