از من چقدر شبیه تو زاده می شود

در کشوری توسعه نیافته (بالا رفتن از دیوار مردم با اجازه همسایه رو به رویی) حق کپی رایت آزاد است مهم ترویج فرهنگ و اندیشه است

 

حرفی برای گفتن نیست ....

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٢ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

عجیب نیست که مردی بالغ از من به دنیا آمده است ؟!

عجیب ترنیست اگر من از مرد بالغی بدنیا آمده باشم ؟!

تو ...

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

مادر

بیدارم

در خوابهایم هم بیدارم

جستجو میکنم تار مویی تا تکه پاره های آرام صدایت را

دور می شوی، نزدیک می شوم

کهن می شوی، پیر می شوم

ترجمان احساسات ، بیان یک قصه ی مکرر با زبانی پریشان که در آن یک چیز ِ ثابت و در عین حال کمیابی به چشم می خورد، اینکه گاهی " گذشت زمان فراموشی نمی آورد " و حسی آنچنان آتشناک تا همیشه، یک سودای دیوانه وار باقی می گذارد که تمام دست و پا زدنها و تقلاها را ، در ابدیت ماجرای زندگی گم می کند ... وقتی به زمان رفتن ات می رسم پیش از هر چیز با یک گرمای غریبه و به راستی سوزنده ایی روبرو می شوم که مرا به اصراری عجیب وا می دارد و تمام واقعیتهای موجود سهم تخیل ام را می رباید و دست توسل هم نمی تواند کاری کند و نگارش و زنده کردن زمانهای با تو، بیشتر، راز نبودنت را آشکار می کند و در این زمان، من به تناوب معنی اینهمه شیوا سخنی ِ ، به لکنت افتاده و فریاد بغض شده را می فهمم ... و شاید ... یادآوری آنهمه مهربانی یکسره است ، که مرا آدمی اندیشناک ترکرده است تا پس از این پنه لوپه ایی شوم که از هیچ کس انتظار عطر و عشق و نان را نداشته باشم و تنها بیاندیشم به آن اخگر زیر خاکستری که در پایان اینهمه خاکساری و فروتنی برای آینده ام ذخیره شده است که تجربه به من آموخته است راحت تر است زندگی بدون کمترین چشمداشت آینده ایی متوقع از بخت که شاید بشود دست کم یک تصویر کوچک ِ حسی را درونش تجربه کرد .

ساده بگویم بدون هیچ بهانه ایی ... باورم شده است که هیچ کس نمی تواند مرا آنهمه دوست بدارد که تو داشتی ! دلم مهربانی ترا کم دارد.

*روح ات قرین رحمت حق

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

مردان‌ی هستند ، با رودی عمیق و آرام در درونشان ...

رودی که قایق کوچک‌ تو می‌تواند سال​ها در آن سفر کند !

تو ...

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ ] [ ٦:۳٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

به اشتباهات خود اعتراف می کنم !

فاصله ایی ست میان آنچه باید ، با آنچه هستم ...

درانتهای من همیشه  یک زن هست که لبهای خود را گاز میگیرد و از انتهای بیهودگی

خود پرت میشود و جان میدهد ، زنی که سقوطش را از لبه ی آگاهی اش اندازه میگیرد 

 

 

ستادی باید باشد که از یک ماه قبل از تولدم به ریاست "تو" تشکیل شود تا بعد از یافتن مزه دهانم، تصویب بودجه، خرید هدیه،گل،کارت و کیک با استفاده بجا و مقتضی از عنصر سورپرایز برایم خاطره درست کند. چند سالی ست بی هدف ولیعصر را بالا و پایین میروم و بعد از مشاهده روند کاری ستادهای مشابه، خود را از بالای پل پارک وی پرت میکنم روی سقف پراید مشکی ایران 33

تو ...

 
[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٤ ] [ ٧:٤۸ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

مترسکی میشوم ...

کلاغهای دم سیاهی که روی من می نشینند

به من لب می دهند

و برایم قهوه ی تلخ می آورند

مترسکی میشوم ...

کلاغهای دم سیاهی که روی من می نشینند

 چشمهایم را از حدقه در می آورند

و به مغز سرم نوک میزنند

مترسکی میشوم ...

که عاشق کلاغ دم سیاهی است که

 بینایی را از من گرفت

و برایم سیگاری آورد

تا ج ا .. بازی هایش را فراموش کنم !

تو ...

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱ ] [ ٤:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

روزهایی که به بی قراری میگذرند

خود وقوع تدریجی یک ناگواریست!

و تو درست در نقاط بحرانی کمین کرده ای

تا شیب احساسات مرا

به همراه جنون ذاتی ات

تا انتها تعقیب کنی ...

نمیدانم چرا لحظه ای که به نا امیدی ام

شکیبا میشوم

به ناگه از حفره های جا مانده

مرا به هجوم خود گرفتار میکنی

و باز نبودنت را به سادگی

به رخ ابتذال ماست مالی شده ی بودن من میکشی

حال بگو

من بیمار یک تشنج نگاه شدم

یا تو از این رعشه روانی

انتقام تکه های جا مانده ات را طلب میکنی؟

تو ...

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

گفتن اینکه چقدر باید تحمل کرد تا به لبریز شدن آستانه ایی رسید که سالها به حجیم بودن آن میبالیدی ، دردی را دوا نمیکند و این شور بودن حقیقتی را متذکر میشود ...
شور است و نگران کننده ! تکرار اندام واره های متحیر و بی زبان و برآمدگی شکم افکار من که درونش پر شده است از تخم های سیاه خداهای کوچک که هر یک اهریمنی زیبایند
همه از جنس همند... زمین و آسمان! قناری و کرکس!
و شاید آن دور دست خدا و شیطان هم دریک کاخ زندگی میکنند!
چقدر بار استمنای ذهن من برای هضم این رخداد بی سامان به نارسایی پروستات در شب زفاف شبیه است و اکنون این تحیر من است که از چشمانم جلوتر مینگرد!!

تو ...

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

برای تو ....

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱ ] [ ٩:۱۸ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]