از من چقدر شبیه تو زاده می شود

در کشوری توسعه نیافته (بالا رفتن از دیوار مردم با اجازه همسایه رو به رویی) حق کپی رایت آزاد است مهم ترویج فرهنگ و اندیشه است

....

[ ۱۳٩٠/۸/۳٠ ] [ ۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

[ ۱۳٩٠/۸/٢۸ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

سروش کیست ؟

فرشته ، ملک ، روز 17 هر ماه شمسی ، یکی از گوشه های ماهور (*فرهنگ معین)
فرشته مقرب ، محرم راز ، فرشته ی پیام آور ، یکی از خدایان باستان (*پراکنده)
.
.
سروش یکی از ایزدان باستانی ایرانیان است.

او از ایزدان بزرگی است
بر نظم جهان مراقبت دارد
پیمان‌ها را می‌پاید ، فرشتهٔ نگهبان خاص زرتشتیان است .

ایزد سروش بر فراز کوه البرز کاخی دارد ،
با یک‌هزار ستون که به خودی خود روشن است و ستاره‌نشان .

گردونهٔ او را در آسمان ، چهار اسب نر درخشان و تیزرو با سم‌های زرین می‌رانند .

هیچ موجودی از ایشان پیشی نمی‌گیرد
و بدین‌گونه است که او دشمنان خود را در هر کجا که باشند ، دستگیر می‌کند.
در قدیمی‌ترین بخش اوستا (بخش گاهان) آمده که سروش به همراه بهمن به سوی پرهیزکاران می‌آید و به هنگام پاداش و کیفر دادن به همراه "اشی" است.

علاوه بر این ، روز هفدهم از هر ماه در ایران باستان ، سروش نام داشته است
مراسم دینی و جشن‌های ویژه ای در روزهای هفدهم هر ماه برگزار می شده است
که امروزه به فراموشی گراییده
اما سروش روز به ویژه در ماه فروردین از اعتبار ویژه‌ای در مراسم دینی برخوردار بوده
که با شست‌وشو و به معبد رفتن و نیایش کردن همراه بوده است.
این روز را روز باژ ، یعنی روز زمزمه <به معنی دعا و نیایش> نیز می گفته‌اند.


 

 

 

[ ۱۳٩٠/۸/٢٦ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

یادگاری از سروش همسایه ها

 

حرمت نگه دار دلم

گلم

که این اشک خون بهای عمر رفته من است

میراث من

! 

نه به قید قرعه

نه به حکم عرف

یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت

به نام تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون

! 

کتیبه خوان قبایل دور

این,این سرگذشت کودکی است

که به سرانگشت پا

 هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است

 هرشب گرسنه می خوابید

 چند و چرا نمیشناخت دلش

 گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش

 پس گریه کن مرا به طراوت

 به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش

 و آوار میخواند ریاضیات را

 در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها

 دودوتا جارتا چارچارتا

...

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد

 با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت

 با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه

 آری دلم

 گلم

 این اشکها خون بهای عمر رفته من است

 دلم گلم

 این اشکها خون بهای عمر رفته من است

 میراث من

 حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است

 تا بدانم و بدانم و بدانم

 به وار

 وانهادم مهر مادریم را

 گهواره ام را به تمامی

 و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم

 و کبوترانم را از یاد بردم

 و می رفتم و می رفتم و میرفتم

 تا بدانم و بدانم و بدانم

 از صفحه ای به صفحه ای

 از چهره ای به چهره ای

 از روزی به روزی

 از شهری به شهری

 زیر آسمان وطنی که در آن فقط 

مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

 سند زده ام یک جا

 همه را به حرمت چشمان تو

 مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون

 که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را

 تا شمارش معکوس آغاز شده باشد

 بر این مقصود بی مقصد

 از کلامی به کلامی

 و یکی یکی مردم

 بر این مقصود بی مقصد

 کفایت میکرد مرا حرمت آویشن

 مرا مهتاب

 مرا لبخند

 و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟ 

پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای

 که آویشن را میسرود

 مسیح به جاجتا بر صلیب نمی شد 

!

و تیر باران نمی شد لورکا

 در گرانادا

 در شب های سبز کاجها و مهتاب

 آری یکی یکی مردم به بیداری

 از صفحه ای به صفحه ای

 تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود

 پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ

 به ته رودخانه <اووز> همراه با ویرجینیا وولف

 تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد

 حرمت نگه دار دلم گلم

 دلم

 اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود

 داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین

 نه , نه

 به کفر من نترس

 نترس کافر نمی شوم هرگز

 زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم

 انسان و بی تضاد؟

 خمره های منقوش در حجره های میراث

 عرفان لایت با طعم نعنا

 

[ ۱۳٩٠/۸/٢٥ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

...

 

من حسینم

 

پناهی ام

 

من حسینم , پناهی ام

 

خودمو می بینم

 

خودمو می شنفم

 

تا هستم جهان ارثیه بابامه

 

 

 

.

 

 

 

سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهائیاش

 

وقتی هم نبودم مال شما

 

 

 

.

 

 

 

اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم

 

با من بگو یا بذار باهات بگم

 

سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو

 

ها؟

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۸/٢٥ ] [ ٦:۱٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

...

تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم ...

باز نه زخم های من خوب می شود ، نه زخم های تو ... !!

[ ۱۳٩٠/۸/٢٤ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

بلور حقیقت

 

قبل از اینکه بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بگذار

از خیابانها ، کوه ها و دشت هایی گذر کن ، که من کردم

اشکهایی را بریز که من ریختم

دردها و خوشی های من را تجربه کن

سالهایی را بگذران که من گذراندم

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم

دوباره بپاخیز و مجددآ در همان راه سخت قدم بزن

همانطور که من انجام دادم

بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی !

تو ...

[ ۱۳٩٠/۸/٢٤ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

...

واعظی پرسید از فرزند خویش : هیچ میدانی مسلمانی به چیست ؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق

هم عبادت ، هم کلید زندگیست

...

گفت زین معیار " اندر شهر ما

یک مسلمان هست ، آنهم ارمنی ست "!

پروین اعتصامی

 

[ ۱۳٩٠/۸/٢٤ ] [ ۸:٥٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

میراث ما

فرزندت است ؟

در آغوشش بگیر

معشوقه ی توست ؟

لبهایش را سخت ببوس

دوست هستید ؟

خوب به همدیگر نگاه کنید

در سرزمین ِ من

هر لحظه

شاید لحظه ی آخر باشد !

تو ...

[ ۱۳٩٠/۸/٥ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

درد

*بیا سیگاری بگیرانیم رفیق!

کنار هم ،اتفاق بودن را ، دود کنیم

اینجا زنی در صدد ِ رصد ِ لحظه ها ، هر غروب

نوستالژیک زنانه اش را به دوش می کشد

زنی پُر از خواهش های نگفته ، حقوقِ نداشته

زنی متعلق به دوران ِ زنده به گوری دختران ِ بی مصرف

زنی تشنه تحولی غریب

مرگی ... شاید هم ، تولدی قریب

مرا بدرد تازیانه ات بکش رفیق

که تاریخ ما بد جور گذشته است

تو ...

[ ۱۳٩٠/۸/٢ ] [ ٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

روز من

فردا روز من است !

خانه ام را تا شب بپا من دیر به خانه میرسم می خواهم در کوچه گم شوم تا لباسهایم مرطوب شود و استخوانهایم را در عطشی انبوه رهسپار ابدیت کنم دیر یا زود لباسهایم خشک می شود هفته به پایان میرسد و سالی دیگر آغاز میشود و باز سرگردانی از سر گرفته میشود مگر آنکه روزهای جوانی در دخمه های زیر پله های خانه کز کرده باشد ، دستهایم آنقدر خالی است که جز چند قاصدک ، آنهم در فرصت کوتاه ایثار باد ، چیزی برای اثبات امروزهایم ندارم باید تاوان سرکشی هایم را بدهم و غرامت باخت های دیروز را در پیکار با خویش بپردازم .

تو ...

[ ۱۳٩٠/۸/۱ ] [ ٤:۱٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

م...مثل مادر

بگذارید سر خسته اش را بر شانه شما بگذارد

موهایش را نوازش کنید

پیشانی اش را ببوسید

قربان صدقه اش بروید

مادر را می گویم !

گاهی هم برای مادر ، مادری کنید

تو ...

[ ۱۳٩٠/۸/۱ ] [ ٤:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]