از من چقدر شبیه تو زاده می شود

در کشوری توسعه نیافته (بالا رفتن از دیوار مردم با اجازه همسایه رو به رویی) حق کپی رایت آزاد است مهم ترویج فرهنگ و اندیشه است

 

[ ۱۳٩٠/٧/۳٠ ] [ ٤:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

یقین

                

...

دوباره نجوای نگاه

بودنت را اثبات می کند

و من دوباره به باور چشمهایم شک می کنم

وقتی سایه روشن دست های تو

هنوز هم در مرز خورشید و شب

مرا به تردید وا میدارد

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱٤ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تا تجرد

        

...

تمام شب

حلول روح تو

در ذهن شفاف من

مرا تا مرز تجرد صبح

آرامشی عزیز می بخشد

تو ...

پ.ن: گفتار تو به کردار طنین نازک چکه های آب می ماند

[ ۱۳٩٠/٧/۱٤ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

با تو ...

با تو ...

لحظه های وضوح را پاییدن

از پس دیوار نگاه

شفافیت لبهای خوش بخت را

در گشودگی لبخندها دیدار کردن

از مردن آغاز یافتن

پرده های توری خوش بخت را

بر کوچه های گرم حیات

به یک سو زدن

محبت را در بشقابهای خواهش

دیدن

و روییدن غرایز پر لذت را

بر شاخه ساران عاطفه

 و شهوت را

در بسترهای بی رنگی

به عصمت آسمانی پیوند دو قلب

مبدل کردن

و دست های یاری دهنده ایی

که می خراشند

تا دوست بدارند

و دیدن چشمهایی را که

در عمق ثباتشان

اشکی سبک به چنان مبدل میشود

که تاب غلتیدن ندارد

تو...

پ.ن: بی هیچ رابطه ایی دلم با تو ست

[ ۱۳٩٠/٧/۱٤ ] [ ٥:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

...درخشندگی

...

نامت اوراد پرستشی نهانی را در من به زمزمه می آورد

وقتی  که می خندی من در عطر می سوزم

و همچون آهی مکتوم در فضای خنده های تو می لغزم

ای بت !

ای تو تمام خطاب !

تو شاهزاده ی خوب خوابهای منی که بیداریم را

در نوازش یک لبخند در حریری از رویا می پیچی

تا در تکامل فصل بلند خواب پنجره ها را رو به رقص باز کنم

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱٤ ] [ ٥:۳٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

روز میلادم

     فراق جاودانه ات را

    ای عشق

    سپاس می گویم

  که مرا جاودان کرده است

 تمناهایت را

سپاسگذارم

که شبم را به یغما برده است

و روز را

تو....

میلادت مبارک سروش

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٤ ] [ ۸:٥۸ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

صدای تو

شب است !

 گوش می کنم صدایی در راه است

صدایی تازه در راه است سکوت می کنم و می گذارم که بیاید

 صدای ِ بزرگی ست ! می دانی ؟؟

صدای بزرگ اگر بیاید من دریا می شوم ،من باد ،من دشت ،من سکوت

خواهم شد و چه بی کران  !

آنگاه زندگی میکنم و تازه زندگی میکنم هر روز و همیشه

همچون تو که زندگی میکنی

با مدادی کوچک و کاغذهای بسیار

 و سیبی برنگ همیشه ...

سیبی که هیچ کس باورش نمی کند

شب است باد می آید و چیزی به برگها می گوید و میرود

من میشنوم

تو را به صدا می سپارم

شاید باز بیایی

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

بی کرانگی امید

بهار زیبایی ست

در محفل عارفانه ی غروب

و حضور زیبای رُز های سرخ

...

دلم می خواهد شعر عاشقانه بخوانم

برای عشق های بهارانه ی رفته از یاد

برای قطره قطره های صمیمی باران

برای دستهای مهربانی که

به مو های من در آفتاب دست می کشد

دلم می خواهد شعر عاشقانه بخوانم

اما ...

صدای من افسوس

در انجماد سرد هوای تو یخ میزند

و پشت دیوار بی نهایت نگاهت قندیل می بندد

یک روز دوباره اما

خورشید صمیمانه می دمد

یخ نگاهت دوباره آب می شود

و صدای عاشقانه ی من

با درخت سیب همسایه شکوفه می دهد

و من عاشقانه می خوانم

برای

خاک و آب و آتش و باد و خانه ی گرم خورشید

و برای 

 تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

بر غفلت کسی بر نخورد !

غیبت تو در پیاده رو های شب

غم قدیمی باران را مضاعف می کند !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

غوغای یاد

...

ظهور کن

تا قصد من

این گونه بر سپیدی کاغذ

غوغای یادت را

بیرون نیاورد

...

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:٥٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

راه امن !

...

من تمام وزش ها را احساس می کنم

چرا که

در چهار راه بادها ایستاده ام

با دستانی خالی

و انتظاری نا معلوم

...

من و تو با هم برخورد خواهیم کرد

حتی اگر

تمام مسیرها  یک طرفه باشد

و نظام رفت و آمد را

بیگانه ایی بر عهده داشته باشد

* تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:٥٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

پیغام سکوت

...

نیمی از نجابت محزون "یوسف" را بر دوش گرفته ام

و عقربه های ساعتم را

گرگهای بی گناه حمل می کنند

باید ساکت بود !

شاید

بوی پیراهنی در راه است ...!!

تو....

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

پرواز

در خالی بی نهایت لحظه ها

و حضور منقبض اشیاء پُر ملال

هوای پُر غبار پلشتی

چه وزنی دارد !

وقتی که بغض ابر

بر گلوی آسمان پنجه می ساید

...

دلم را پرنده ای ربود

که روح باز افق را پیمود

و با آهنگ صداقت

پرواز را زمزمه کرد

تو...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

...!!

در این فضای آبی مطلق

بالی اگر نباشد !

در انتظار این جزیره

قایقی اگر به آب نیفتد !

این طرٌه های رام مرا

دستی اگر نباشد !

... افسوس ...

تو...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

هوای دل

دوباره در طراوت هوای بارانی

دلم پرنده می شود

و نم نم باران مرا دوباره سبز می کند

فضای خاطرم پر از صدای لحظه های تازه می شود

دلم صدای خوب زندگی ،صدای تو میدهد

هنوز می توان به شانه های عشق تکیه داد

هنوز می شود سبز بود و سبز ماند و سبز رفت

من از اهالی سپیده ام

نگاه روشنم پر از ستاره است 

تو...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

واگویه های دل

ای ره گذران زمستان !

در روزهای بارانی و زیبای بهار

دعا کنید برای پنجره های کوچک باران خورده ی سالهای پیش

دعا کنید برای شیشه های بی رنگی که سرشار بودند از نگاه  معصوم کودکان

برای دستهای کودکانی که سردشان می شد

باران بر تنشان می بارید

باران بر تنشان می خوابید

باران شیارهای خیس بر صورتشان می کشید

دعا کنید برای دیوارهایی که حایلند بین رطوبت هوا و گرمی اتاق

سنگینی بچه ها و سبکی فضا

دعا کنید برای کسانی که صبورند در ریزش مداوم باران

در حرکت سمج بادها

صبورند در نگاه حال ِ من که آنها را می نگریست

تو.....

*دلم  یه بغل عشق میخواد، یه دنیا بوسه ،یه عالمه سفر، یه سرزمین آرامش ، یه آسمان فریاد ،یه دریا نوازش، یه شهر خنده، یه روزگار مستی، یه شبانه آغوش، دلم تو رو میخواد لعنتی !!

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

طعم تو

نفسهای تو را

در برودت دنیای خویش ...آه  می کشم

دوباره ... آه  می کشم

شیشه ی پنجره ام را بخار می گیرد

بر گونه های بخار گرفته ی پنجره

لب های خاموشم را می چسبانم

نگاه کن !

از عکس لب هایم بر پنجره

قطره قطره

طعم بوسه ی تو

می چکد

تو....

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

امید

گواهی می دهند رشته های لرزان دلم

که در جایی ، در زیر این آسمان کبود

باید کسی باشد ، که آفریده شده است

برای روح من ... تا به شوق آورد او را

تو....

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

من ... تو

 چه ابتکار نسنجیده ای ست

کشیدن من بر صفحه ی عجیب زمان

 و چه نقش مهمل و نا سالمی ست

روییدن من در سنگ

در غروبی  مرا نشا کردی

به بی خیالی ، در سنگ بی سرانجامی

سنگ بیهوده در چار سوی من رویید

و من شکوفه ی باغ سنگ شدم

و رشد کردم در روزهای سنگی سرد

 شاخه هایم در قلب سنگ جاری ست

و میوه هایم سنگی شده اند

و آواز ام سرود سنگ

من همینم درختی سنگی

شبیه تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:۱٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

آهنگ بودن

سنگ صبور من

ای نا صبور ترین

هنوز شیرخواره ی عشقم را

در گهواره ی بی تسلای تو می جنبانم

شاید که ، تسکین خواب را

به چشمان معصومش

در تصویر فردایی شیری رنگ بنوشانم

 اما ...

تو هنوز به دنبال باکرگی عشقی

در قلب روسپی ها !

 تو...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:۱٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

وصل

امروز روزی بود چون جامی لبریز

چون موجی سترگ

امروز روزی بود به پهنای زمین

امروز هوای بارانی

ما را با بوسه ای بلند کرد

چنان بلند که چون آذرخشی لرزیدیم

و گره خوردیم و به هم آویختیم

آن سان

که باغ

نفس در سینه تنگ می کند

و باد پیچنده و نرم

بر شانه های درختان

خورشید را در آغوش می فشرد

تو....

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

باور کن !

من یقین دارم

خیابان هم به اندازه ی دشت زیبا میشود

وقتی عابری آشنا با چشمهای ساده سلام می گوید

آن وقت باور کنید تمام پنجره ها مثل برگهای درختان زیبا می شوند

و آن وقت من یقین دارم

که قلب طبیعت در خیابانهاست

تو...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

بارانی ام

هوا بارانی تر از همیشه

پر از ترانه های خوشبختی ست

آرام و همیشگی بر من می بارد

تا آرام و همیشگی در تو سبز شوم

باران من

بر من ببار

تا هزار سال خشکسالی ام را

در تو سبز شوم

و در یگانگی آغوشت به آفتاب رسم

آه که امروز چقدر بهاریم

... با تو ...

در حوالی خوشبختی ام

... 

تویی که همیشه به تقدس نگاه من مومنانه می نگری

تو...

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

اقرار

...

چشمانت چنان نیست که نگاه مرا در خود نگه دارد

به چه رنگی ست نمی دانم ! اما نگاهم را از حرکت باز نمی دارد

مثل اینکه عمق ندارد یا هم چون آسمان است که کشش و بیکرانگی

اش تا ابدیت است یا نه آنسویش بسته نیست ! به هر حال هر چه

هست نگاه من از آن دو پنجره ی باز ،رد می شود ... از آنها رد می شوم

هم چون پرنده ایی زیبا  و وحشی ، و دیوانه وار خودم را به در و دیوار

قلب و رگ و بدنت می زنم تا قفست را بشکنم و آزادت کنم من روح تو را

از همین دریچه ها ی باز می بینم با همین چشم سر ، با همین نگاهی

که درخت ها و آدمها و کوه ها را ... روحت را آزاد میخواهم و رها تا پس

از این از هیبت تنهایی در امان باشی و  ببینی آنچه را که برایت در 

بلندی ها کنار گذاشته ام با بوسه ایی ژرف تر از چاه درونت

تنها بهانه ایی برای ترک قفس کافیست

... 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

عاشقانه ...

عروس قدسی خلوتم من

گیسوانم زیبایی خیال کودکان است

و چشمانم این دو قهوه ای پر شور

از التهاب آفتاب حکایت می کند

و انحنای اندامم

خدای عشق را می رقصاند

برخیز و با بوسه ایی پریشانم کن

...

ای آفتاب من

بگذار تا در تو آب شوم

بوسه ات لطافت باران است

و نوایت سماع خلسه ی خواب

چون روح باد در من سفر کن

تا افق افق به تماشایت نشینم

مجنون من ،مرا به خویش بخوان

تا لیلی وار در آغوشت گیرم

...

بخوان شبی مرا

ز پشت توری باران

درون خلوت عطر

تا به طوق گردنت

هزار طاقه گل ِبوسه  آویزم

بخوان ، مرا شکوفا کن

مرا دوباره نگاهباران کن

 تا هزار غنچه در رگهایم بشکفد

و هزار باغ در قلبم به طپیدن رسد

...

با من از عشق بگو

از چشمانی که

تقدیر عشق

در عمقشان مرا

به زنجیر بسته است

در من طلوع کن

ای آفتاب خفته

در من طلوع کن

تا من هزاران سپیده شوم  

                                                        تو...

*روز عشق بر همه ی شما مبارک

پ.ن: وااااااااااای چقدر عاشقانه شد !! عاشقانه هام ته کشید! فدای سرتون حالشو ببرینچشمک

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

راز عشق

...

در پنجه های وحشی شب

عاشقانه به خواب میروم

آن قدر آرام

که انگار

مرزی میان بیداری و خواب نیست

فاتحانه احساس لذت بخش "مهربانی" را در آغوش می کشم

و از اندک حرارت " عشق " گُر می گیرم

... چه زیبا ...

شجاعت زلال ماندن را در " تنهایی" حس می کنم

و با رام کردن وسوسه ی احساسم

در جبر تقدیر بالغ می شوم

از ضیافت سکوت من

تا تولد فریاد  تو

فاصله ایی نیست

شاید به اندازه ی چند

...

تو ... بگو ...؟؟ !! 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

همیشه

 قهوه ی تلخم را که می نوشم

به کامهای تلخ ِ به شکر آغشته

و شکردانی که از حسرتی شیرین پُر است

لبخند میزنم

  تنها برای اندکی هم ناله گی  

       

                 پ.ن : به انتظار معجزه ماندن ، فوت ناگزیر اعجاز ثانیه هاست .

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

حرفی نیست !!

اصلا مهم نیست

قاصدکی در باد گم شود

و یا دلی

در دورترین نقطه ی تنهایی گریه کند

این جا گویش مردمانش

اصلا شبیه من نیست

گاهی که دلتنگی ها

تمام فضای حنجره ام را پر می کند

از خودم می پرسم !

این چگونه صبری ست

که با عشق جان می گیرد

و باز هم بی دریغ مرا می بارد

از چشمهای صبر ؟!

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

شبی بی شائبه

عجب شبی !!

پر از ستاره و مهتاب

پر از شکوه شکفتن

پر از غرابت خواب

عجب شبی !!

مثل بافته ای از پرند و از سیماب

مثل خوشه ی خوشاب عشق ورزی ناب

پر از تولد پروانه های بیداری

پر از نوازش و بی خوابی

عجب شبی !!

پر از تپیدن آن سینه ی سپیده نگار

پر از طلعت مهتابزار رویا بار

به  پاس صبح تن گرم شوق پرورت

عجب تبی دارم

عجب شبی دارم

 

پ.ن :از باران خوشم می آید وقتی خود را دیوانه وار بر سر و صورتم میزند یا آرام و نرم چرخ میخورد و مرا  می نوازد با سرودهای آسمانیش ...خودم را دوست دارم وقتی آغوش مهربانم را بروی قطراتش میگشایم و به گرم ترین حس خواستن میرسم .

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

دوستت دارم !!

بگو دوستت دارم تا زیبا تر شوم

بگو دوستت دارم تا دستهایم کلماتی زرین بنگارند

بگو دوستت دارم تا درخشش این کلمات سو سوی چراغ روشن

شبهایم گردد

بگو دوستت دارم تا برویَم

بسان ساقه ی لطیف گندمی که با نوازش باد به رقص در می آید

بگو دوستت دارم تا به قداست برسم

و شعرم برای عاشقان انجیل رهنما گردد

بگو دوستت دارم تا قصیده هایم همه آبی شود جاری و پاک

و نوشته هایم پاک و آسمانی به نگارش درآیند

بگو دوستت دارم محبوب من تأمل مکن

بگو دوستت دارم معشوق من تردید مکن

بگو دوستت دارم تا پادشاهی کنم

فروانروایی مقتدر که به یارای سوارانش خورشید را فتح کند.

 

"دوستت دارم معشوق من "

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

اتاقی از جنس من

   
 

باید باشد تا بتوانم خوب تمام زوایای خودم را برانداز کنم بفهمم کی هستم و قرار است کی باشم باید باشد بی زحمت دادخواهی ،که باور داشتنم را باور کنم که محقق شده و جاری بوده همیشه بدون آنکه من بخواهمش ،و فریادش کنم ،احساس نشود زجر خواستنش و نا خود آگاه چشیده شود لذت داشتنش .

                                      « اتاقی از آن خودم »

یک چار دیواری از جنس اعتماد به من ،از جنس اعتماد به حضوری که منم ،از جنس شعوری که فراسوی اندامی که دوست داشته می شود و « باید » ! باور شود که هست در قد و قواره های یک انسان و فارق از قیدهای جنسیت.

نباشد و بفهمم نبودنش را ،ناخود آگاه تمام ابزار محبت ها و میل به اتصالها را مثل عضوی اضافی پس میزنند سیگنالهای ادراکم ، که بیشتر اوقات نمی گذارند که بفهمم و گاهی هم نمی خواهم که بفهمم می بینی ؟ پس همیشه به ما ظلم نمی شود گاهی خود ما هستم که بد می کنم به خود و سد می کنیم راه های رسیدن به خود را .

ولی مهم تر از فهمیدنش این است که بتوانی برای داشتنش کاری کنی وگرنه تحمل رنجی خود خواسته و قطع کردن همه ی سیم های رابطه آرام آرام از گستره ی روان و ذهن ، حلول جسمانی پیدا میکند درد مزمن هر روزه می شود از صدا ها و آمد ها و شد ها و دوست داشتن ها و دوست داشته شدنها ، دچار نوعی سیری زودرس می شوی و این زود رس بودن را هم اندکی می فهمی و دردت دو چندان می شود بخصوص  زمانی که داشته باشی و باشند کسانی خواهان برقراری اتصالات عاطفی و انسانی با تو ...!!

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:٢٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

حقیقت

میخوام بگم حقیقت تلخ و راستو

مجبوری طی کنی یه مسیر راستو

میلاد میخواد واست بگه حقایقو

تا الکی هدر ندی تو دقایقو

واسه رهایی از میله های قفس

داریم یه راه چاره تا آخرین نفس

هوس که دوباره از سرم گذشت

چطوری نگم که چی بود این سرگذشت

تا که بشنوی ، ببینی این فجایعو

تا از پیش پات برداری موانعو

نبندیم چشما رو بر این احوال

ادامه ندیم راه کهن ادوار

تا که در غارت رو ابلیس ببندیم

 واسه پیشرفت دور بندی بگردیم

بندی که ندیدی ، بدون که زیادی باریکه

بفهمی چیه میری جاییکه تاریکه

واسه حرفی که میدونی درسته

کتک میخوری با چشمای بسته

بعد ِ یه مدت با چشمای بسته

خیلی شانس بیاری بصورت سر بسته

رها میشی یه گوشه از بیابون

آرزوت میشه نوری از خیابون

بیاب اون راز دلو که گفته بودی

که چرا بیدار نمیشی تو خفته بودی

وقتشه ببینی این پلیدی رو

پیدا کنی تو راهکار جدیدی رو

با چشمای باز و عزم راسخ

ریشه کَنی کنیم فرد ناسخ

من و تو باید با هم ما بشیم

واسه گفتن ِ حقیقت یکصدا بشیم

حقیقتی که واسه دل خیلیاست

هراس از گفتنش تو بحث مافیاست

خون آریایی تو رگای ماست

کوروش تنها دلیل واسه بقای ماست

شامل حال ما میشه این حرفا

باید مرهمی گذاشت واسه این زخما

اَخما ، تَخما توی وجودشون

واضحه وقتی صِدام رسید به گوششون

آماده باش واسه نبرد تن به تن

خدا خودش گفته که همه خلق م اند

با بستن  راه جلو حقو باطل

نبینیم اشک یتیم واسه ظلم قاتل

تو گوش کن حرفمو خدای من

چه سرنوشتی بود گذاشتی واسه من

من حقمو بخوام از کی بگیرم

اگه تو ندی کاری کن حتمی بمیرم

حرفام با تو ِ که تو برج نشستی

در غیرتو رو خودت بستی

میدونم میگیردت یه روز آهِ من

ادامه میدن خیلیا این راه ِ من

نسلی که معروف ِ به نسل ِ سوخته

چشمشو به کارای این مردا دوخته

فرق بین ما فقط همینه

کار سختو ریختن عرق جبینه

زندگیا شده حساب ، پوچ تهی

که معادلش جمع شده تو یه لوحی

خدا برس به داد این ضعیف تر ا

تو رئوفی از همه رئوف تر ا

ابر تار بده تا شه هوایی گلشن

تا همگی رسیم به یه افقی روشن

یه نظر میخوام برم به گذشته

چه روزایی که تو اذهان گذشته

کوشن اون مردا که خونشونو

ریختن واسه وطن بگن جونشونو

میدن واسه گرفتن آزادی

نبودش به مال دنیا دلدادگی

بسادگی زدم من حرفامو

امید که طی کنی تو راهمو

ببالند نسل ِ بعدی به راه ما

تا امیدی شه واسشون این کار ِ ما

بیا من و تو آینده ی نسل های بعد رو با همدیگه بسازیم

این ترانه ی زیبا رو دوست  بسیار عزیزم میلاد سروده آهنگ و ملودیش رو هم ساخته و با صدای بسیار دلنشینش دکلمه کرده من که خیلی لذت بردم از شنیدنش ،میلاد عزیز با زبانی بسیار ساده و روان این ترانه رو سروده و به خاطر همین سادگیش ِ که به دل میشینه ترانه های دیگه ایی هم داره ،من که خیلی خوشم اومد شما چی ؟؟!!مرسی میلاد...

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

دل دریایی!!

به کنار دریا آمده ام تا به این آب بزرگ نگاه کنم و حس کنم که  چقدر آبهای درونم بی صدا و کم رنگ شده اند ! آمده ام تا در این شبهای تنهایی آبهای دریا را به درونم بریزم و باز گردم .

گاهی برای به دست آوردن ساده ترین چیزها ، سخت ترین راهها را انتخاب می کنم و بعد در عجیب ترین لحظه ها هر چیز ساده ایی به من عطا میشود .

صدای در من می پیچد ، مثل صدای کودکی ام زمانی که با دستهای کوچکم آب حوض را برمیداشتم و با مشتی خاک برای پرنده ها لانه درست میکردم آنروزها آب و خاک در هم می لولیدند و از بین انگشتانم صدای شادی می آمد صدای جیک جیک هزاران پرنده ی پنهان ...

من آن صداها و آن نگاهها را در گوشه ای از وجودم پنهان کرده ام و با هر نگاه به پرنده ایی تمام حس کودکی، دوباره در من سبز میشود گاهی به کودکانه ترین نگاهم میرسم و میفهمم که درخشانترین لحظه های زندگی ، کودکانه ترین لحظه های آن است .

ردِ گامهای خسته ام بر ماسه های دریا تا دورها میرود و در این سکوت پر رنگ غروب ، تنها صدای گامهای رفته ی من است که می پیچد و پرندگانی که از دور ِ دریا باز می گردند .

باران میگیرد نگاهم را از دریا پس میگیرم و در ساحل براه میافتم ای کاش تو هم یک روز به این ساحل بیایی و به دریا نگاه کنی و با صدای خاموش رد ِ گامها ، به کودکی ات باز گردی باران هم ببارد ، آوازهای پنهانی را هم ، زمزمه کنی  ، خیس شوی و با دلی پر از آب ِ بزرگ دور شوی و بروی با دلی دریایی ، به کجا نمیدانم !

دریا می ماند و ساحل و سکوت و نقطه ایی که منم  و باید به شهر بزرگ بازگردم  کِی نمی دانم !!

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

...

دلم می خواهد چیزی بنویسیم که فقط این لعنت ِ لغتی را از میدان بدر

کنم ... پاکش نمی توانم کرد به حرمت مهر نوشته های دوستانم . ولی

حرف تازه ای ندارم حالا.

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

ذهنم آبستن پاییز است

در آخرین عصر پاییز...

در انتهای خزان ایستادم و به آخرین شعله های برگها نگاه  کردم که به زردی بی وفائی ها و نارنجی رویاها بر زمین می غلتید نگاه کردم به جاده های خاکی طولانی و انتظارهای عبث و آرزوهایی که دانه دانه با برگها فرو میریخت . به نیمکت شبهای پاییزی ام خیره شدم حلول مجدد خاطرات شبهای پاییز پژواک مبهمی را در اعماقی پلشت پذیرا شد جایی که جوانه های انتظار رشدش را  همچون جلوه های سنگواره ها باخته بود و عشقش را به باورها سپرده بود ...اما از تردید گذشتم ، گذشتم تا وهم پندار گونه ام را  در آخرین روز پاییز با صفا ترسیم کنم و فراموش کنم انتظاری که مرا هر روز با برگهای پاییزی فرو میریخت و خورشیدی را که با ته نشست خویش مرا در تکرارهای ممتد زندگی در بستری تنها سرما زده میکرد . فریاد زدم، حرارتی ملموس در شامگاهی سرد از من گذشت در خویش نشستم و کششی مداوم با من هم آغوش شد و ذهن آبستنم را مخدوش کرد به بی نهایت تبدیل شدم تا بدایتی محض ، که  زنی آغاز گر او ست .

 دختر زمستانی ام و محسور شده ام با اشتیاق برای رسیدن به یلدایی که تجلی آغوشش با زمستان مفهوم عمیق خواستن من است باکره ایی که می خرامد و حجمی از پاییز را از من جدا میکند  و مرا با خود به نزدیکترین مکان زیبایی میبرد.

یلدای زمستانی ! مرا نیز به فرض متکامل خویش برسان و مرا هزار هزار هزار بی نهایت کن !!

در تو...

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

ارتفاع حقیقت

پرنده ی دلم اهلی نمی شود...

از تازیانه ی بادها ، از سرگردان شدن در پیچ و خم ابرها ، از تیر رس قرار گرفتن شکارچیان ، از زمستانها و خزانها ، از در تعقیب بودنها ، نمی هراسد .

اهلی نمی شود ...او را خانگی نساخته اند ، نمی تواند خانگی باشد با آنها هم که هم جنس خودش نیستند و اهلی اند خو نمی گیرد ، نه که نمی خواهد خیلی هم می خواهد آرزو دارد ...چه تصمیم ها چه فریب ها و چه تمرین ها و تلقین ها کرده که خانگی شود ، اما نمی تواند.

هر وقت یاد آسمان و اوج  ، دم زدن در نفس پاک و بکر ، پریدن در افقهای مبهم و اسرار آلود و گم شدن در قلب آسمان و پنهان ماندن در سینه ایی مغرور در خاطرش موج میزند هم چیز را فراموش می کند.

هر نگاه ستایش آمیزی ، نیشتری می شود که در مغز استخوانش فرو می رود ،هر نازی زنجیری می شود بر پایش ، هر دست نوازشگری پنجه ایی می شود بر حلقومش ...

چقدر تحمل یک زندگی بی درد برای این روح دردمند زجر آور است !!

 

*دیگر می دانم نهایت در چیست از "تو" سوال نمی کنم

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تو را با تو به انتظار نشسته ام

غرابت دلگیر غروب

در ازدحام شهر متوقف مانده است

کلاغهای آواره ی سرگردان

دلتنگی پاییز را به خیابان میریزند

و صدای قارقارشان

در انزوای ایوان متروکی

طناب خالی رخت را می لرزاند

من یاد تو را در گلدان سبز اتاقم تماشا می کنم

که چگونه رشد می کند و شکوفه می دهد

و عطر بهار در پاییز خشک اتاق جاری می شود

و از موج های سیاه دامن من ستاره های عشق جرقه میزنند

یک ستاره برای من کافی ست

که به من

برای تحمل این شب سنگین

دل بدهد

 

" روح من ... تشنه ی همیشگی ِ ، تو ... بارانی ست "

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

...

گوش دلم سنگین شده است

و از درک این سکوت هراسانم

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تفاخرات جاهلی ...

آهنگ فرار دارم

به هر کجا که اینجا نیست

از کنار جویی که از آن لجن میگذرد

از آنهایی که از بوی این لجن مست شده اند

عشق و کینه شان از لجن بر می خیزد

و آنرا به مخلب میکشند تا حرصشان اشباع شود

.

.

بیداری همه ی خوابهای شیرین را در اعماق تاریک شب گم می کند و چه بی تسلیت زنی ست که چشمانش از دور سراب را باز می شناسد !!

.

پ.ن: هیچگاه به نتیجه ی قطعی نرسیده ام درباره چگونگی آغاز دیوانگی اینکه دیوانگی یک رخداد ارادی است یا غیر ارادی اما پیش فرض ذهنی من همیشه این بوده که دیوانگی کاملا نمی تواند غیر ارادی باشد به نظر من خود آدمها هستند که وقتی ظرفیتشان تمام می شود میل به آزاد شدن پیدا می کنند دیوانه های بالقوه ی زیادی هستند که زندگی مجال بالفعل شدن به آنها نمی دهد رنج انسان همین حوالی است که بیشتر می شود.

" کاش شما هم بتونید از نزدیک این آیینه های مهر رو ببینید "

*مخلب(مِ . لَ ) : چنگال 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تفسیر تفصیرها

سالها تلاش کردیم برای برابری مردها و زنها 

بالاخره توانستیم حق ِ مش کردن مو ، سوراخ کردن گوش ، و برداشتن ابرو رو به آقایون

تقدیم کنیم !

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

واحد اندازه گیری فاصله "متر " نیست " اشتیاق " است !

مشتاقش که باشی حتی یک قدم هم ، فاصله ایی دور است

تو ... 

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

هیچ انتظاری از کسی ندارم ... و این نشان دهنده ی قدرت من نیست

مسئله ، خستگی از ، اعتمادهای ِشکسته است !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

شده آنقدر دلت گرفته باشد که هی نفهمی که تو را نمی فهمند و زیر سیگاری را بگیری و هی تفکراتت را خالی کنی و آنقدر آدم گریز شده باشی که کسی به سراغت نیاید تا راحت شوی از اینکه آنچه هستی را نمی فهمند و دنیا هم این تناقض را به رویش نیاورد و فرق داشته باشی با دستهایی که عاشقانه می گیرند با حرفهایی که از سر ِ وجود ِدیگری در هم می پرند و تنهایی ات را بغل کرده باشی و سختت باشد فرانسه خوردن در کافه های تک نفره ... !!

 انزوا فهمیدنی نیست لمس کردنی ست دچارش که باشی پوستت را آنقدر کلفت می کند که دستهای کودک دو ساله ایی را از شدت لطافت تشخیص نمی دهی سخت است بیایند و تو را سخت در آغوش بگیرند و تو در آغوش آنها با خودت هم احساس غریبه گی کنی با اینکه میدانی آدمها گناه نکرده اند که با تو احساس رفاقت می کنند و هی در خودت شعر  بخوانی و جرات بلند سکوت کردن را نداشته باشی با خودت کنار بیایی که جرات بهم زدن نظم عمومی ِ این رخوت را نداری  در خودت بجنگی که دنیا می گذرد اما در درونت روی حرفت مثل سنگ ایستاده باشی سخت است که بپذیری این هم می گذرد و از درون تشویش بگیری این هم گذشت و باز درگیر ِ گذشتنی سخت باشی  باور کنی آدمها به سادگی با هم دوست می شوند و به سادگی روی هم دست بلند می کنند گوشی ات را خاموش کنی و بدانی با آن روی شادت جواب تمام سلام ها را می دهی که به درونت اصالت ندارد دلت از ... نمیدانم چه ... ولی گرفته است راه میروی ... راه می آیی ... دوباره با تمام دردهایت راه می آیی ... هیچکس خودش را انقدر باور نکرده که بداند تو هم نیاز به باور خویشتن داری اگر میخواهی حواست بیشتر از این از خودت پرت نشود کرایه ات را آماده در دستت نگه دار راننده تاکسی ها آنقدر حمیرا گوش داده اند که حوصله ی نشنیدن هایت را ندارند !!

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

خدایا !

هر دری رو خواستی ز حکمت ببندی

قبلش یه آلارمی ،نو تیفیکیشنی ، چیزی بده له شدیم لای در !!

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ۸:۳٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

سعدی کجایی ؟

بنی آدم ابزار یکدیگرند !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

چیزی نمی خورم فقط

...

 با اشتهای سیری ناپذیری

به نشخوار کردن لحظاتی نشسته ام

که مملو از یاد توست

...

این یعنی روزه ؟!

من یعنی دیوونه؟!

پ ن : پرسش از عقل فریبی ست به خویش... تا جنون میدهدت آگاهی چشمک

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

مدتی ست شیطان می گوید :

آدم پیدا کنید

می خواهم سجده کنم !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ۸:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

میدانستم هر چقدر هم که سخت باشم و از اصالتم دور شده باشم روزی ... می آید ،مرا بر

میگرداند به اصل ام ، حتی اگر رهگذر این روزهایم باشد ، نمیدانم تا کی می ماند و این

اصالت تا کی دوام می آورد اما تا هست ، در این آزار شیرین ، زنانگی میکنم و زندگی !

تو ...

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

بر میگردم از تو به سکوت و تنهایی ام

 از وقتی که شام می پختی

از وقتی که لبخند میزدی

از وقتی که میز را می چیدی

بر میگردم از بغض نشناختن ات

از دلهره ی نداشتن ات

از اشک حلقه زده در چشمانت

 از گیتار نواختن و خواندن ات

بر میگردم از در آغوش کشیدنت

 از مدام تصویر کردنت در خلوت

از خیره شدن به نگاه سرد ات

بر میگردم از تو ... به خودم

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

میدانی ؟

بعضی ها را هر چقدر بخواهی خسته نمی شوی

بعضی ها را هر چقدر گوش دهی عادت نمی شوند

بعضی ها هر چقدر تکرار شوند ،باز بکر اند و دست نخورده

دیده ایی ؟

 شنیده ایی ؟

بعضی ها بی نهایت اند

اما فقط بعضی ها !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

کاش از اول عینکم را روی چشمانم می گذاشتم

تا تمام بازی زندگی را ببینم و بخندم

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٦:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

بیائید

پیام آمدن پاها

حقیقت ِتلخ ِسخت ِدیوارها

ابعاد حقیر واقعیت ِ فرّار ِ پشت ِنگاهها

بیائید

قوانین حواس پنجگانه

حس ِمرموز انگشتان من

برای لمس ِ تن ِ یک مرد

بیائید

واژه ها

واژه ها

و در لحظه ی سفید نامیرای کاغذ بنشینید

و زبان فهیم منطق مرا

انکار کنید

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٦:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

دیگر

فرقی نمیکند

پرنده

بر درخت شکوفه بنشیند یا برف !

تو ...

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

پرنده گفت 

بهار آمده است

من به جستجوی جفت خویش می روم

پرنده

از لب ایوان پرید و رفت

هیچکس نمی داند

نام آن پرنده

که رفت

ایمان بود

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

مرا می جود و تف می کند

 از دهان بلوغ خاطره هایش

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

دیشب در آنسوی دیوارهای نازک گچی

صدای گریه می آمد

گویی زنی

در آنسوی دیوارهای نازک گچی

خاطراتی را که بر دلش آشوب می انداختند

قی می کرد

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

دستانی سرد

دستانی منجمد

از فقدان یک لمس

دستانی

که نبض انتظارش

از سقوط یک عشق

دیگر نمیزند

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

اگر تمام ابرها ببارند

گلهای قالی جوانه نمی زنند

این قانون زیر پا ماندن است

تو ...

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

چگونه می شود

حضور ِخاموش تنهایی را اندازه گرفت ؟

وزن کابوس را

سنگینی ِوزن ِسقوط را

چگونه میشود

قله های مرتفع فراموشی را

فتح کرد ؟؟

تو ...

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

امروز هم نگران کسی نبودم

که پَس ِ این حصار ِ لعنتی ِ تن

جهانش را خلاصه کرد و فراموش

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

امروز ورشکست شدم !

        خطی شروع شد

                  حجمی بنا شد

                           جانی آمد

خطی تمام شد

         حجمی خراب شد

                 جانی رفت

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تا...تو...شدن

از حس این همه سیب سرخ شده ام

آه چه آسان میشود

دروازه های دنیا را به بهشت هوس فروخت !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

دوش

در ماورای شبی خاموش

اکسیری از هوس فراموشی

نجوای عاشقانه در برترین اوج لذت

خلسه ایی عمیق

تک ضربه های هوس

در حرارت بوسه های بسیار

شعله های لجام گسیخته ی عطش

حرص تلاش گرم هم آغوشی

شور مستی ناسیراب

رقص هزار عشوه ی دل انگیز

با ساق های مرمر تراش

 بگذار

اینچنین بشناسند مرد مرا

زیبایی و شکوه و فریبندگی مرا

بگذار عشق ِمن هوس شود

بگذار درد ِمن بخندد

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٥:٥۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

قصد, فصد

چه فرق میکند

محکوم عصر جاهلی !

چه تفاوت دارد

چه سالی ؟ از چه میلادی ؟

مرا که ببوسی

طناب دار که ببافی !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

بخند به من

 

 

 

تو.....

[ ۱۳٩٠/٧/۱٠ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

صبوری عشق را تقدیس میکنم

معنی لبخند ترا دوست دارم

که حرمت برهنه ی اندوه من است !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱٠ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

در سکوت ...

از تو شفافیت فراموشی را آموخته ام !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱٠ ] [ ۸:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

شفاف

نمی شود " دل " را در هیاهوی روزگار پنهان کرد

خواستن ات

حقیقتی ست که در یک " باید بودن " و در یک " باید شدن "

مدام هوای اشتیاق مرا آفتابی می کند

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱٠ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

رها

به محدودیت ضمایر نمی اندیشم

که رهسپاری های من در تو

هرگز به انزوا نمی رسد

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱٠ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

فراسوی خواستن

باور کن

انگشتانت را برای لمس آفریده اند !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱٠ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تفسیر تقصیرها

آه !

اگر این جامی که سر می کشم

روزی ته بکشد !!

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱٠ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

آخرین بیت از زیباترین غزل زندگی

... 

با اینکه زندگی هر روز

بر بی پناهی قلبها

سایه های سنگین خود را می گستراند

اما ...

یقین دارم

که دستهای مهربانی

همیشه سپید می ماند

تو با منی

من با تو

آسمان با زندگی ست .

تو ... 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٠ ] [ ۸:۳٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

امشب ماه, ذهن آبستنم را مخدوش کرده است

نیاز دستانم را در هزار کجاوه ی نور به آسمانت می فرستم

و شوق رقصیدنم را تا بلوری ترین کاخهای ابر پرواز می دهم

از پل نگاهت می گذرم و هر جای لحظه هایت در امتداد خواستن

فریاد می شوم !

چون موجی در تو می غلطم و می پیچم ،در تو می آمیزم ،آغشته میشوم، می جوشم

زمین مبهوت از این دیدار از این پیوند از این تکرار

از این جوشش از این فریاد

از این اندام چون عاجی تراشیده

تلؤلویی موزون، جذبه ای تا بی کرانه نا مفهوم ، حرارتی ملموس

از تجلی آغوش ...

گذر از تردید ، از وهمی تا آنسوی برکه ای خاموش

صداقت مفهوم عمیق خواستن تن

با تو می خرامم حجمی از من جدا می شود و به دورترین مکان زیبایی میرود

هذیان شیرینی ست حلول مجدد خاطرات

پژواک مبهمی که در اعماق وجود جوانه میزند ریشه می دواند برگ می افشاند

آه... چه هذیان شیرینی ست !!

 

تو...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٩:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

عشق , جنبش پنهان دلم را لگد میکند !

کیستی تو ... که اینچنین در دریای رویاهای خویش با تو شنا میکنم

همراه موجها خود را در تو رها می کنم در تو گره می خورم

کیستی تو ... که گیسوان من به نوازش دستهای تو خو گرفته است

کیستی تو ... که با حرارت وجودت در اندام من ،شقایقهای سرخ می رویند

و حسی گرم ، آرام آرام در درونم رسوب می کند

کیستی تو ... که از عشق تو آبستن شده ام !!

 

تو...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٩:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

دلم هوای کسی را کرده است !

 

دلم کسی را می خواهد که به چشمهایم گوش کند

کسی که نگاهم را در باغچه ی خانه اش بکارد و هر روز به بوته های تشنه ی احساسم آب دهد

کسی که از نگاهم بخواند که امروز هوای دلم آفتابی است یا ابری و سرد

کسی که بداند بعد از هر بار دیدنش باز هم قلبم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه می تپد

کسی که دلم هر روز برایش تنگ شود

دلم کسی را می خواهد که شبیه هیچ کس نباشد ! 

تو...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٩:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

نه همیشه...!!

گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شوم

نه لبخند می زنم نه شکایت می کنم

فقط احمقانه سکوت می کنم...!!

 

حق با "تو" بود تاریکی تاریک تر می شود

تو...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٩:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تهیدست تر از آنم که از دست دادنی ویرانم کند

در نام تهی الهه ها تو را می پرستیدم ،من آنها را از تو پر میکردم ، در سیمای تمام قهرمانان تو را عاشقانه می ستودم ، در خاک سرزمینم با تو عشق می ورزیدم در چشمهای تمام معشوقها تو را میدیدم در اندام بتها تو را ستایش می کردم چه می گویم ؟ در لبخند مهتاب ، در نوشخند سحر ، در نجوای بادها بر سر شاخه ی سپیدارهای بلند ، در زمزمه ی جویبار ، در دل شبهای باغ ، ترا نالیده ام در چنگ هر نوازنده ای تو را نواخته ام در زبان هر شاعری تو را سروده ام در قلم همه ی نقاشان تو را نگاشته ام در تیشه ی همه ی پیکر تراشان بت سازان ،ترا ساخته ام در خلوت تنهایان برای تو گریسته ام ، در همه ی دلهای عاشق به خاطر تو تپیده ام  چشم  همه ی خوبان از دل من اشک ریخته اند ، همه ی آه های نا کام از سینه ی من بر خاسته اند در همه ی بی تابی ها ، غمهای ناشناس ، حسرتهای مجهول ، عطش های تشنه ، جستجوهای بی انتها همه من بوده ام برای تو...

اینک منم... در تبعیدگاهی دور ،زندانی این هیچستان تلخ ، تنها ، چشم براه آن که باید باشد و نیست !!

تو...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٩:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

رهایم کن از دریغ...!!

 

شبها سخت ،صبحها کسل کننده، و ظهرها طولانی می گذرد عصرها شتابان برای دیدن آن چشمهای گریزنده لباس عصر می پوشم از میان مردمی که فکر می کنند نباید در یک جا ماند دیوانه وار میگذرم، میگذرم از کوچه از جدول خیابان از خط عبور ، میایستم و فکر می کنم که با لباس عصر، با میخکی زیبا بیایم، می آیم و می شتابم بسوی صندلی همیشگی ، اما خالی است مینشینم آنجا و تمام عصر میخواهم ثابت کنم که عشق مرا نجات خواهد داد روی آن صندلی خالی ، تنها آفتاب است که در چشمهای خسته ی من می آرامد ...

عصرها من و رویای تو دست در دست در فضای پاییزی سرگردان میشویم

عصرها من و رویای تو می رویم تا شادی رفته را چون کفشی نو به پا کنیم

عصرها من و رویای تو روح را ،چون گلیمی پا خورده از غبار رهگذران روز می شوییم تا بر ایوان باران خورده ی شب پهن کنیم

عصرها میدان جاذبه ی تو از ماه بیشتر است  !!

 

"عادتها همیشه گم نخواهند شد ،به من حق بده کمی احساس غریبه گی کنم حتی با خودم"

تو...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٩:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

چه شب خرفتی بود دیشب...

 

آه ...

از آرزوهایی که دیشب

خسته

تنها

نا امید

سرگشته

نا پیدا

به کنجی در دل سرد اتاقم خواب میدیدم !!

 

*دلم هوایت را کرده بود خلوتی میخواست تا درون چشمانت به میهمانی پایان شام بیاید

 

تو...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٩:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

چه برزخ بی پایانی ست...!!

تنهایی ... پناهگاه ، مانوس من ، در گریختن از تن هاست . جزیره ی آرام و راستین من ، در این دریای ناپایدار ، و خلوت خوبم ، در ازدحام بد ِ جمعیت !!

در تنهایی...

می شود از سنگینی بودن با کسی که بودن برایش دشوار است ، گریخت ، گریخت تا آزاد و راحت به او اندیشید . که مزه مزه ی خاطره ی شیرین با او ، در بند ِ بودن نیست ، در قید ایستادن نیست . لذّت قید (بودن با دلخواه ) در با او بودنی بی اوست . تنها در این حالت است که هیچ بودنی ، بودن تو را در قالب هیچ چگونه گی مقید نمی دارد و این آزادی بی مرز و شور انگیزی ست .

 

" آب از سیر بی انجام خود خسته نخواهد شد و این ذرّات آتش بر قرار بی قراری باز می چرخند و می چرخند ..."

تو...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٩:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

ازمن مخواه...که نخواهم

 

تنم کتابی نگشوده است

در جلد سبز پیراهنم

پیراهنی که

هر دکمه اش با قفل یاد تو بسته شده است

سپیدی شانه هایم

دست نبشته ی آخرین توست

و گیسوانم طرح همان طره ی زیبای تو...!!

 

"سوالهای بی جواب در ذهنم سنگینی می کند

 مثل بالهای آویخته بر شانه های پرنده ایی !! " 

 

تو...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٩:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

یاد آن ایام مشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــاقی به خیر !

 

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

خاکستری شده ام

مثل سوخته ی تمام آدمهای پای روشنایی

مثل تمثیل تمام غارها

که سایه های آتش بخود گرفته است

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

مکتــــــــــــــــــــــــــــــــــوب !

 

پ.ن : اگر من بخشی از افسانه ی تو باشم ، روزی بر می گردی

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

نهایت تمامی من پیوستن است

و جاری شدن در شعور انسانی

که گستره ی وسیع ذهن عشق باشد

انسانی که پایه های نظام نامه ی فکرش

حکومت غرور ابلهانه ی مردان کور نباشد

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

هر چقدر که می خوای متفاوت باش

اما سعی کن مردمی را که با تو متفاوتند

تحمل کنی

تو ...

 

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

آرام تــــــــــــــــــــــــــر سکوت کن

صدای بی تفاوتی هایت

آزارم میدهد

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

تو خطا می کنی

من عفو می کنم

تو انسانی

من خدا

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

خودم

علت نادانی ام را دانستم

دانا شدم !

دیگر

نه به کوران چشمک می زنم

نه با کران پچ پچ ...

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

شایدا

این سیب هیچ وقت سیب نبوده است

یا نیم خورده ای در دستهای تو

یا دست نخورده ای در گنجه های کنج خانه

دلم ، دلی از حواشی حوصله می خواهد

بیاید   بنشیند

بزند زیر همه چیز این آواز

زیر تمام قرارها

تمام ریاضت های اندام ها و خواهش ها

ببرد این سیب ِهیچ وقت سیب نبوده را

که در حواشی ما دیگر

تعبیر نخ نمایی دارد

تو ...

 

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ۸:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

مادر

بیدارم

در خوابهایم هم بیدارم

جستجو میکنم تار مویی تا تکه پاره های آرام صدایت را

دور می شوی، نزدیک می شوم

کهن می شوی، پیر می شوم

ترجمان احساسات ، بیان یک قصه ی مکرر با زبانی پریشان که در آن یک چیز ِ ثابت و در عین حال کمیابی به چشم می خورد، اینکه گاهی " گذشت زمان فراموشی نمی آورد " و حسی آنچنان آتشناک تا همیشه، یک سودای دیوانه وار باقی می گذارد که تمام دست و پا زدنها و تقلاها را ، در ابدیت ماجرای زندگی گم می کند ... وقتی به زمان رفتن ات می رسم پیش از هر چیز با یک گرمای غریبه و به راستی سوزنده ایی روبرو می شوم که مرا به اصراری عجیب وا می دارد و تمام واقعیتهای موجود سهم تخیل ام را می رباید و دست توسل هم نمی تواند کاری کند و نگارش و زنده کردن زمانهای با تو، بیشتر، راز نبودنت را آشکار می کند و در این زمان، من به تناوب معنی اینهمه شیوا سخنی ِ ، به لکنت افتاده و فریاد بغض شده را می فهمم ... و شاید ... یادآوری آنهمه مهربانی یکسره است ، که مرا آدمی اندیشناک ترکرده است تا پس از این پنه لوپه ایی شوم که از هیچ کس انتظار عطر و عشق و نان را نداشته باشم و تنها بیاندیشم به آن اخگر زیر خاکستری که در پایان اینهمه خاکساری و فروتنی برای آینده ام ذخیره شده است که تجربه به من آموخته است راحت تر است زندگی بدون کمترین چشمداشت آینده ایی متوقع از بخت که شاید بشود دست کم یک تصویر کوچک ِ حسی را درونش تجربه کرد .

ساده بگویم بدون هیچ بهانه ایی ... باورم شده است که هیچ کس نمی تواند مرا آنهمه دوست بدارد که تو داشتی ! دلم مهربانی ترا کم دارد.

تو.....

*روح ات قرین رحمت حق

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

....

حالم ، رقصنده ای ست که بی وقفه تمام شب را چرخیده است

                                         ....

   تو....

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:٢٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

؟؟!!

عجیب نیست که مردی بالغ از من به دنیا آمده است ؟!

عجیب ترنیست اگر من از مرد بالغی بدنیا آمده باشم ؟!

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:٢٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

مستی و راستی

 

شمعی روشن میکنم

تا پلک هایم بسوزد

و صدایم و مردمک چشمهایم

و حافظه ام بسوزد

می نوشم

می نوشم

می نوشم

همه ی شرابها را

تا دیگر خاطره ایی زنجیر نشود

اما با این همه مستی بیاد می آورم

که همه ی خواسته ی من گیاه کوچکی بود

و تو تیغه ی همه ی تبرها بودی !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

رویای دروغین

از تاریکی ِگرسنه ، می گذرم  با کلاف ِخاطره ایی در دست ، راه را گم میکنم و نفسم گره میخورد در نخهای نارنجی ِصدایت و ناگهان نقش زمین میشوم ... سنگ فرش ِ سرد اتاق مرا تنگ در آغوش میفشرد و سرمایش تب ِ تند ِتن آلوده ام را ، فرو می نشاند و لحظه ایی مسحور لذت شیرین هم آغوشی اش می سازد بر می خیزم و شمعی روشن میکنم چشم هایم را کوک میکنم به وقت ِ گاه گاه ِ آمدنت ، و می نشینم بروی صندلی همیشگی ام و آرام تاب می خورم تا تاب بیاورم هذیان دروغین هر شبه ام را : چه حلاوتی ست نداشتن یاری که هر شب مرا تنها بگذارد

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

زیبایی

می گویی ...

چشمانم بیداری ِ توست

و دستانم رویای ِمهربانی

گیسوانم ،شروع ِآشفتگی ِ حال ِتوست

و تنم پیچیدگی ِخیال ِ تو

اما نمی دانی !

همه ی زنها یکسانند

وقتی دلتنگ ِعطر ِ کسی دیگرند

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

نگاه کن

             

 رام خوئی ام را

نمیتوانم پنهان کنم

بیهوده شانه هایم را

بر جامه پیچیده ام

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

چه جای خالی بی پایانی

یک چیز ِزنده

یک چیز ِ زنده ی مغشوش

یک چیز ِزنده ی مغشوشی در من است

که بی تاب توست !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

هراس

نگرانی من ، از آسمانی نیست که کوتاه ست

از برای زمینی ست که ، دیگر گهواره نیست

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:۱٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

غزل تنهایی

آه ...یهوه ! خدای ابراهیم

دریاب ... دریاب

در سکوت شرقی معبد نشسته ام

بتها را شکسته ام

تا از وجاهت سارای خود

بتی بر پا دارم

و چونان تواش بپرستم

و با صداقتی بس فراوانتر از آنکه

برهمنان هندو « شیوا » را

و مؤبدان مؤبد « اهورا مزدا » را

آیات قلب من

از غزل غزل های سلیمان عاشقانه تر بود

آه ...یهوه ! خدای ابراهیم

مرا به عصای رسالت چه حاجتی ست

که بشریت را از « نیل ِ»

مهربانی و عشق یارای عبورم نیست

زیرا برادران معنوی من هر یک

فرعونی دیگرند

هم چنان که سارای من نیز

« دلیله » ی ست

آه ...یهوه ! خدای من

خدای من !

تو.....

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

دیگر مهار مستیم ممکن نیست!!

                

کاش شراب شوی اندر جام من

تا سر کشم تو را به شبهای خلوتم

                                                                                                مستت شوم                                             

بشکنم هر چه جام را و

به فراموشی سپارم هر چه کام را

جامم چه کار ؟

کامم چه کار ؟

از تو می ستانم این همه را

 تو... 

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

پیمان

        

خماری ات را هر شب از تن کنده می شوم تب میکنم می لرزم ، نبودنت را هزار بار میمیرم و زنده می شوم با این همه تا ازل جان دادن ، به لحظه لحظه های با تو بودن می ارزد ، گیرم هزار بار خاکم ببلعد و در فراخنای ظلمات ناکجا آباد افلاک ، روحم را بکشانند به مسلخ مسخ ! خیالم نیست باکم نیست که از خواستن تو ، می ستانم این همه را

تو ...

 *پ خ ن

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

وسوسه

هر کس دیگری هم جای حوا بود

وسوسه میشد از این همه نزدیکی

از این همه در کنار تو بودن

از این همه دسترسی

آخ طعم تو ، طعم تو می دهد طعم سیب !

طعم سیب دیوانه ام میکند ،

سیب ، طعم سپید و شیرین رنج می دهد

طعم تو می دهد  ، طعم جدایی !!

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

بیداری

  

*عاقبت یک روز

در لحظه ایی

دستهایم را بلند خواهم کرد

و ریشه هایم را به دوش خواهم کشید

در جستجوی زمینی دیگر *

تو ...

پ.ن :گاهی تمام چیزی که می خواهی دستی ست برای گرفتن  

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

روز من

فردا روز من است !

خانه ام را تا شب بپا من دیر به خانه میرسم می خواهم در کوچه گم شوم تا لباسهایم مرطوب شود و استخوانهایم را در عطشی انبوه رهسپار ابدیت کنم دیر یا زود لباسهایم خشک می شود هفته به پایان میرسد و سالی دیگر آغاز میشود و باز سرگردانی از سر گرفته میشود مگر آنکه روزهای جوانی در دخمه های زیر پله های خانه کز کرده باشد ، دستهایم آنقدر خالی است که جز چند قاصدک ، آنهم در فرصت کوتاه ایثار باد ، چیزی برای اثبات امروزهایم ندارم باید تاوان سرکشی هایم را بدهم و غرامت باخت های دیروز را در پیکار با خویش بپردازم .

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

یاد آن ایام مشتاقی به خیر

من پیرمرد کوچکی را می شناسم

که هر روز صبح ، از سبکی

 باد او را بلند می کند

و شب هنگام پس می آورد

تا هق هق اش را تمام کند

در خانه ای که از سقف اش برف می بارد

او آخرین بادبانش را

کشیده است به اقیانوس فراموشی

تا از یاد ببرد عطر زنی را

که سالها پیش گم کرده است

در ازدحام آدمها

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

خانه ای از جنس تو

می خواهم خانه ایی بسازم همچون پرندگان

با ساقه های گیاه و گل

جایی که ستارگان در تمام طول شب در آسمانش سوسو بزنند

باید در آن آرام بگیرم و چون رویایی عمیق ، طول و عرض زادگاهم را در بطن طی کنم و در تبانی ِ شیرینی از هم آمیزی با جفت خویش مرگ را از استخوانهایم بتراشم و در تنها مستی ام ، تنها ترا ترسیم کنم .

آه این خانه چه جایی ست ...

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

بازرگان

از هیچ راه دیگری نمی آیی

جز راه ابریشم خیالم !

با خود هیچ نمی آوری

جز لبخند و ردیف دندانهایت !

تو ...

 

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

این انتظار چیست که روح را بی تاب میکند !

این عطش چیست که فرو نمی نشیند !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

یه سوال!

 تا حالا شده یه چهره ایی براتون اونقدر مانوس باشه و خواستنی ، که وقتی بی اراده تسلیم نگاه تون میشه با اندیشه تون تشریح اش کنید طوری که در عمق وجودتون شناور بشه و حل ... و هر لحظه خطوط نامریی ِ آشنایی و خویشاوندی تازه تری رو درش کشف کنید ؟

این آدم اینجوریِ  دوست داری براش جون بدی !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

باران

بی بارانی و سکوت پایان می گیرد ...

دو پاره ابر ، از آنسوی آسمان به راه می افتند و شلاق ناپیدای نسیمی شوق زده ، آن دو را بروی هم میراند ...

یکی تیره و گرفته و عبوس ، که در سینه اش صاعقه ها و رعدهای دیوانه را به بند کشیده و دیگری چون کبوتری سپید ، به لطافت خیال دخترکی معصوم که در بستر ناز نیمه شب اش سیمایی گرم و مردانه را در رویایی شیرین می پرورد، همچون نفس کشیدنی پس از گریستن ،آرام و خوش آهنگ به سراغ هم می آیند ناگهان برقی و قهقهه ی، دیداری و اتصال ِدو نیمه، و باریدن و باریدن و باریدن ...

در من چه دریایی ست! می میرم و جان میگیرم حالتی که در خیال هم نمی گنجد نمیدانم دانه های باران به من میرسد یا من به آنها ، با چه لذتی خود را تسلیم این شور ناپیدا کرده ام ! آه که هیچ دستی نمی تواند مرا از این معراج اهورایی برهاند ...

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

دریچه نگاه

من نگران ِزنی سپید و ساده ام

که روشنی کتفهایش

در شبی تاریک و مه گرفته می درخشد

با لبانی سرخ و چشمانی غمگین !

او را به خودت ، و چهار عنصر عادت داده ایی

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٥٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

دستواژه

راستی !

در این کویر ِاز شش جهت کبود

باغ

چگونه معنا می شد

اگر

دستان سبز تو نبود ؟

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

........

چه زیرکانه هنوز بهار چوبی درخت

از سبزینه ی سیال تنهایی

برای زندگی اش بهانه می سازد

و چه کودکانه هنوز برگ

به لذت چوب چسبیده است

...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

پنجه های شب

شب که صورتش را بیرون می آورد

از خاطراتم هاله ای نا روشن می سازد

خسته می شوم ... قهوه ام که می رسد ، در فاصله ی نوشیدنش فکر

میکنم همه چیز دنیا راحت است ...

می خوابم که برنخیزم !

میروم که نایستم !

می دانم که دانه های صبر کی در استخوانهایم می شکفد !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

شاید....

این جا ماندن را

صبری باید !

تشنه ام

و دلم خواب باران می بیند

شاید حق با دلم باشد

شاید امروز

بی نیازی قلبهای عاشق

در قناعت به خوابهاست

اما این جا

آنقدر شاعرانه به من دروغ می گویند

و آنقدر در دروغ هایشان شاعر می شوند

که نمیدانم

در این سرزمین

با اینهمه فریب

چگونه ست که دلم هنوز

خواب باران را دوست دارد

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

خیانت

آمده ام تا خود را به شب هدیه کنم

و با عبور از لحظه های ناخوش تفویض تاریکی

به لحظه های حامل خود خیانت کنم !

                   ...

برای ضیافت لحظه های شاد

گونه هایم را سرخ  میکنم

و با پیراهنی از حریر سپید

پای بر خاکی نا آشنا می گذارم

و از حجم جاری در لحظه ها می پرسم

که آیا هرگز مهربانی را اشتباه کرده اند ؟

آیا میدانند که قصد من همه خوبی است

که خود را به شب هدیه می کنم

آنگاه که از تاریکی می میرم ؟؟!!

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

....

سکوتـــــــــــــــ ات تیغه ایی دارد

و

حافظه ام  حفره ایی

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

عروسک

میخواهم عروسک م باشی !

شب ها که چشمهای زیادی به خواب می روند

و دست های بی شماری مهربانی را از یاد می برند

تو با من بیدار باشی !

وقتی سکوتهای زیادی از یاد میروند و

رازهای بسیاری

در جست و جوی شنیدنگاه ، آواره ی زمان می شوند

دنیای من پر از صدای تو باشد !

صدایی که خواب هیچ سایه ایی را نیاشوبد

با هم آنقدر غریب نباشیم

که بی صدا درد بکشیم

و دیگر فاصله ایی نباشد میان

"دوستت دارم" های ما

و دیگر سالها منتظر نمانیم

برای یک لحظه  " می خواهمت ِ " نگاه کسی 

چه خوب که تو عروسک من باشی !

و چه خوبتر که همیشه بیدار

من با تو

تو با عشق

عروسی عروسک ها را جشن بگیریم

وقتی که دستهایمان

به پیوند

ایمان دارد

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

خارج از قاعده

بی راهه ی عمر ار روزی آغاز می شود که ما دو تن یکدیگر را در ازدحام آدمها گم کنیم و صبح آنروز ترانه های تلخی بخوانیم درباره ی عشق،و هر روز به زمانهای گذشته برویم و هنگام آمدن به خانه از درختهای کهنسال ، از شاخه های خشک شده و از مراسم اجدادمان که در سردابه های شهر جا مانده به خانه آوریم و صبح ها شبنم های اندوه را که بر شیشه چسبیده پاک کنیم که از پشت شیشه حرکت روز را به شب ببینیم نمیدانم چرا امشب حرف از روزی زدم که بی راهه ی عمر آغاز می شود !!

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

شفاف

هر شب

همه شب

 در تمامی محرابها

ضجه ایی ست که اندوهگینم میکند

کدام مذهب

از قوم من

عریان تر است ؟

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

ابری شده ام

پین این منگنه

گلوی عکسم را گرفته است

مرا از کدام شلیک آویخته اند به این کاغذ ؟!

بی شناسنامه می روم

متروک !

مثل زنی از عکسهای قدیمی

بی خیال هرچه حوالی و حکایت

بی خیال منتظران

از شر تمام خیرها که بگذرم

و آخرین لباس آویخته ام را که بردارم

کسی می شوم مثل ...

برای این زن تازه اسمی بساز

اسمی به رنگ سفر

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

عطر تو

این من ِ مست ِ صبحگاهی

هوش ساده ام را می رباید !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

میلاد من

از افتخار زنده ماندن ، احاطه نمی شوم

که شباهت من به خودم ، از سر تصادف نیست .

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

اگر.......

اگر امروز انتظار بایستد

در آرامش آفتاب قدم خواهم زد

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

ذهنی تر........

آه ای زن برهنه !

بر ساحل شنی

در انتظار بذل کدامین مرد

با نای کور نی زن میخوانی ؟

دستی اگر نباشد

که آبدان ساکن ات را بیاشوبد

آبی اگر نباشد

که باغ طراوتت را برقصاند

این کور نی زن آیا

بر ریگ زار تن ات

خواهد گریست ؟!

تو ...

 

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

چشم باز کن

من تو ام

تو منی

ما یکدیگریم

با اجسادی که رویینگی سکوت

بر ما سلاح بیگانگی پوشانده است

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:۳٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

@!#$

بیائید

پیام آمدن پاها

حقیقت ِتلخ ِسخت ِدیوارها

ابعاد حقیر واقعیت ِ فرّار ِ پشت ِنگاهها

بیائید

قوانین حواس پنجگانه

حس ِمرموز انگشتان من

برای لمس ِ تن ِ یک مرد

بیائید

واژه ها

واژه ها

و در لحظه ی سفید نامیرای کاغذ بنشینید

و زبان فهیم منطق مرا

انکار کنید

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

........27

کاش از اول عینکم را روی چشمانم می گذاشتم

تا تمام بازی زندگی را ببینم و بخندم

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

م ا

کرور کرور احساس نریخته بیرون شده

آرزوهای ِ هرگز به انجام نرسیده

خواستنهای ِ نا توانستنی

عقده های تلخ تبعیض

و آرمانهای به گ... کشیده شده

این شد

تمام جوانی ِ نسل من !!

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

همه چیز کم است

آدمهای دنیای من !

به واحه های زرد ذهنتان که رسیدید

سراب را بپذیرید

صمیمانه بپذیرید

که تشنگی منشور خلقت شماست

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۸ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

کنار بوی تو خواب رفته پاهایم

اندیشه های موذی یاس آور

رهایم کنید

بگذارید با لحظه های جا مانده از مسیر عشق

مهربان باشم !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۸ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

حضور غایب

انگار واژه ها فاصله اند

چیزی نمی آورند

همه چیز را می برند

انگار پرده ی سنگین شنیدارمان را جویده اند

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۸ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تدبیر

آدم نباشی

نفهمیده از زمان هم جلو بزنی

پس بگیری دلت را از کدام سر ؟!

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۸ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

....

بسیار کم اند مردانی که زیبا مرده اند !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۸ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

یآس

ه ازای هر یک زن فاحشه در این شهر ، صد مرد فاحشه وجود داره

نمیدونستم ،اینو دیشب تو یکی از خیابونها این شهر فهمیدم !

[ ۱۳٩٠/٧/۸ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

!!

اونی که با ما راه نیومد

برای دیگران دوید !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۸ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

وهم

خواب اصحاب کهف یک شوخی ست

در سرزمین من

یک روز هم که بخوابی ، تو را از یاد می برند !

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/۸ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

خسته ام

وقتی در اوج بی اعتمادی هات ، به یه نقطه ایی میرسی که می ایستی و دوباره اعتماد می کنی و فکر میکنی که آدمهای سفید خاکستری بهتر از سیاه خاکستری اند ،و رو بازی میکنی و خوب غرق ایمنی ِ خاطرت و باورت می شی ... و باز تو رو به بی باوری میرسونند و به بی اعتمادی ، دیگه نمیتونی بگی بی باورتر شدم ، چون این یه موضع دقیق و روشن ِ... جایی ِ که تو معلق نیستی!!حالا دیگه نمیدونی تکلیفت با این معادله ی مجهول چیه؟! تکلیف تو با باور و بی باوری چیه ؟! تکلیف تو که افتادی به این ورطه ی تعلیق و تردید و قدم گذاشتن تو ،رو زمینی که نمیدونی کی دوباره سفت میشه چیه ؟!

پ.ن:تا زمانی که خودم شش دانگ روشن نشده ام دست از روشنگری بر میدارم

[ ۱۳٩٠/٧/٥ ] [ ٤:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تلافی عاشقانه یک نگاه یک سکوت یک هراس شاید...

وقتی چشمهایت را برویش می بندی او دستهای تنهایی اش را بهم گره میزند و با یک دل بهم خوردگی شدید تمام خاطراتش را بالا می آورد آنقدر که اتاقت پر از حجم سنگین نادیده هایش می شود

وقتی چشمهایت را برویش می بندی او در بی آغوشی ، پر از اجساد گرم خاطره هایی می شود که هیچ کس شجاعت در آغوش کشیدنش را ندارد 

وقتی چشمهایت را برویش می بندی حجمی از فریادهای خاموش ات را بر سر صبوری هایش آوار می کنی و چشمهایش کودکان بزرگی میشوند که تصویر کلاغها فضای رنگی شان را پر می کند اما نبض نگاهش هنوز کبوتر است

وقتی چشمهایت را برویش می بندی ، سالهای لبخند ، در ثانیه به آتش کشیده می شوند و آن زن آنقدر خاکستری میشود که گیسوانش بوی دود می گیرد

وقتی چشمهایت را برویش می بندی در نیستی ات ، دلش هزار ساله می شود و در هزارمین سالگرد ،دلش بر مزار تولدش یخ میزند و او می ترسد

وقتی چشمهایت را برویش می بندی او را دوباره به تشویش دردها می سپاری و او در شعله بازی ِدلتنگی ، شجاعت چشمهایی میشود که بی تو ققنوس می بارند

کاش چشمهایت را برویش نمی بستی و در هیچستان خود فرو نمی رفتی

کاش می دیدی زنی را که روبریت نشسته و سیگار را با سیگار روشن می کند و طعم تلخ نوشیدنی اش را با رویای هم خوابگی تو شیرین می سازد

چشمهایت را برویش باز کن بگذار عریانی نگاهت به نفس هایش تجاوز کند و آنها را به شماره اندازد ...

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٥ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

یقین

می پنداشتم تهی دستم و بی چیز

اما زمانی که آغاز شد از دست دادن همه چیز

هر روز برایم خاطره ایی شد

آنگاه شعر سرودم

برای همه ی آن چه که داشتم

برای سخاوت پروردگار

[ ۱۳٩٠/٧/٥ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

جام شوکران

آخرین جام را می نوشم

 به سلامتی !

لبانی که دروغ گفت

چشمانی که سرد بود

پیشانی که خیانت کرد

و نجات بخشی که در خواب است

پی نوشت :به "من" و " تو" هیچ ربطی نداره

[ ۱۳٩٠/٧/٥ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

توجه

[ ۱۳٩٠/٧/٥ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

میخواهم...

اینهمه در روزها و شبهای مجبور ، تنیده ام

و ثانیه های بی تو ایی که بر شانه هایم سنگینی میکند

نمیخواهم تحملم را بنوشانم و سیراب کنم

نمیخواهم بر خواهش هایم لگام بزنم

میخواهم تا همیشه تشنه ات باشم

میخواهم وسوسه ی داشتنت هلاکم کند

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٥ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

...

دوست دارم دکمه های لباسم  را !

که رفتنم را اندکی به تعویق می اندازند

و نگاهت را لحظه ایی به اسارت

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٥ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

!!

جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است

هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق

*حافظ

[ ۱۳٩٠/٧/٥ ] [ ٤:۳٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

خزان

فریادی در باد

عصمتی مجسم

عاجی تراشیده

تلؤلویی موزون

جذبه ایی تا بی کرانه نا مفهوم

حرارتی ملموس در پگاهی سرد

کشش مداوم ِتن

تجلّی آغوش

گذر از تردید

از وهم پندار گونه

و صداقت

مفهوم عمیق ِ خواهش ِتن

باکره ای که می خرامد

حجمی که از من جدا می شود

در پاییز

  با تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٥ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

شهر من

زنی

 پشت چراغ قرمز گل می فروخت

هیچکس نمی خرید

زنی

 چراغ سبز نشان میداد

چقدر خریدار داشت !!

تو ...

[ ۱۳٩٠/٧/٥ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]