از من چقدر شبیه تو زاده می شود

در کشوری توسعه نیافته (بالا رفتن از دیوار مردم با اجازه همسایه رو به رویی) حق کپی رایت آزاد است مهم ترویج فرهنگ و اندیشه است

مثنوی مجاب

اون یه یوسفی هم که برگشت به کنعانش استثنا بود !

تو غمتو بخور 

تو ...

[ ۱۳٩٠/٦/٢٩ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

بودن

قوی ترین زن جهان هم که باشی 

وقتهایی هست که

دستی باید لمست کند

تنی تنت را داغ کند

و لبی طعم لبت را بچشد

...

مستقل ترین زن جهان هم که باشی

وقتهایی هست که

دلت پر میزند برای کسی که برسد و بخواهد که

آرام رانندگی کنی و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی

...

مسافر ترین زن دنیا هم

دست خطی میخواهد که برایش بنویسد

" زود برگرد طاقت دوریت را ندارم "

تو ...

[ ۱۳٩٠/٦/٢٩ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

راز گل سرخ

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم

کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم

[ ۱۳٩٠/٦/٢٩ ] [ ۸:٢۸ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تاوان...!!

 

فصل هایم سر زده رفته اند !

و اما

...من...

زیر پنجره

کنار

آینه های شکسته

در بادی سرگردان

دل به عشق داده ام ...!

 

"خانه ...از وحشت خالی بودن می میرد "

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

نیمه ی من ...!!

 

من از دیار مرده گان آمده ام

از دره های ظلمت و فراموشی

از بیشه های خاموشی ...

سرد است !

سرد است و تلخ لحن کلام من و تمام صدای من

من از کدام نیمه گذشتم...؟!

وقتی از تو لنگر بر  گرفتم ...

که اینسان تمام من سرد است !

آتش کجاست...

در پاره های مویرگ من ؟!

آتش کجاست ...

درقلب سرد و سنگی من ؟!

من از کدام زمستانم  !

که اینچنین سرد است تمام ِسال من !

به من شراب بنوشانید...

تا خود را بر برگهای برف بنویسم

آتش کجاست ...؟؟

من تشنه ام ...!!

"تقدیر بر قامت من و تو چه سرانجامی بافته است که این چنین رنجی، چنین آتشی در سینه ام برافروخته ...!"

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

شاهزاده ی رویاهای من ...!!

بهترینم !!

دستان زیبایت را

عاشقانه

بر روی پلکهای چه کسی می گذاری ؟

آن مخمس زیبا را...

انگشت های ناب بلندت را

تعویذ بازوان چه کسی می کنی ؟

وقتی من در بین دیوارهای انتظار متلاشی شده ام...

دیوارهایی که...

...تو ...

مرمر افسون شده ی هستی

در باور قصر خیالی شان ...

 

مخمس:پنج تایی

تعویذ: پناهگاه

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تولد باران

باران عشق تو رویاند

در خاک تشنه ی من

صد بوته

هر بوته صد گل عشق

هر گل هزار پَر

سیلاب عشق تو پُر کرد

با مهر

سیلاب عشق تو دشت شکیب را

دریای مهر و جنگل تمنا و خواهش را پُر کرد !!

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

شبانه های من !!

تو فصل سبزی هستی که از رگهای من می گذری و میل آمیختن با نور را در برگچه های جوان من بر می انگیزی...

آه...!

بیهوده پنجره ها را بسته ام و پرده های متفکر ساکت را فرو آویخته ام

به من بگو...

چگونه می توانم ...!!

با این جامه ی پر خواهش و رگهای پر تحرک ،به میعاد خواب بروم و لحظه های پاک آرامش را تجربه کنم...وقتی که پلکهای مرا تنها ،بارش ابرهای دور خاطرت تسکین می دهد .

می ترسم...

می ترسم یک روز به کاشتن این دانه های همیشگی ِیادت ،عادت کنم می ترسم یک روز قلب من فقط یک حرف باشد.

بهترینم !

طاقت نمی آورم تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو  تا امشب

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

اوج خیال

دیگر...

 نه تویی !

 نه من  !

دیگر هیچ کس نیست !

چشم باز کردم و دیدم تمام هستی مرا شسته است

من با چشمهای تو  زمان را باز می بینم

ساعتها مرا مصلوب کرده اند

زمان... معلق... آویخته بر پاره ای از روحم

در مرکز یک چهره ی روشن... 

در تمرکز شفاف یک ذهن...

من توام...

چراغانیم کن...

نامی ممنوع

رازی گداخته در چشمان

کدام منم

کدام تویی

دیگر چهره ایی برای شناختن نیست !!

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

آتش پنهان

همه ی نهرهایی را که به اقیانوس می ریزند، خواهم نوشید...

باشد که آتش پیدا شده در  نهفته هایم را فراجو شود و گرمای دست های آشنایی را که برای آخرین بار فشردم ،در من محو کند .

بیا...

و رازی که در اندوه های خاموش وجودم مدفون است و خروش پنهان شده در جرعه ای از اقیانوسم  را در عریانی نیمه شبی بنوش و راه را بر بیگانگان روز ببند...

 

"مرا به حرکت فرا خوانید ، تمامت من از برهوتی عطشناک باز آمده است"

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

عطش عشق

 عطش روزها و شبهای من

و زلالی های تو

رنج بی گلایه ایی ست

وقتی

تو

چشمه ایی ممنوع

و من

تشنه ایی ناگزیرم

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

بی تردید

 

این جا حتی این باد ولگرد که رمق از زمین می گیرد و خاک از چشم عبور میدهد! این باد که کوچه ها را برهنه میکند و رویاهایم را می پراکند...،نمی تواند متوقفم کند.

با سماجت به چشمانی خیره شده ام ،که دفتر رنگین عشق ها و مشق هایش رها در هیاهوی باد است و تنها تردید نشسته در چشمانش ،بازتاب نگاه ناباورش است ، نگاهی که خبر از حیرت راههای غبار گرفته را می دهد.

و پاهایی که نشان عبور از جاده های سخت و مِه گرفته ایی را دارند که با گامهای مبهوت ، از آن گذشته اند...!

...من ...

اما...

باور میکنم ...

که میشود از صدای ساده ی یک قناری هم سراغ از عشق گرفت ، یا از نگاهی بعد از شکستن و عبور از مِه ،یا از هر چیز ساده و کوچک دیگر حتی  ...!!

پ.ن : بهترینم ،تو را هیچ پروایی نباشد وقتی همه ی نوازشهای باد در تو است ...تو خسته ایی مرد کوچکم خسته ی راهی سخت .

"مرا سراغ رویای خیلی سبزی فرستاده ای ...تا همیشه سبز تو باشم"

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

مرا بخواه...ساده!!

مرا بشنو

هم صدا با ضربان قلبت

مرا ببار

در خشک سالی ذهنت

مرا بپذیر

تا با گرمای تنت همدما شوم

مرا ببوس

که بوسه هایت تقدس رهایی ست

به من نگاه کن

و

دستانت را به من بده

که تندیس وجود من

با تراش دستان تو

به ابتدای دیده شدن خواهد رسید

شیرین من

با من بیا

همه جا

دوستت دارم

و در انتظار توام

در این لحظه...!!

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

هذیان عشق

دیشب تمام عاشقی ام را خندیده ام

در لبان زیبایی به وسعت بوسه

با شب از میان پنجره آرام خزیدی

کنار بستر تب دار آرزوهایم

در بستری که پر از فضای عشق تو بود...

دیوارها ی ترک خورده ی تنهاییم

با سایه های عریان تنت پیوند خورد

نور اندکی از عشق به من رسید

و چینی شکسته ی قلبم را بند زد

مانند پیچکی سبز ، با سر انگشتان ملتمسم به تو آویختم

تا ریه های تب آلوده ام را سیراب کنم

سنگینی گلبرگی مرا در بازوانت گرفتی

و جوانه های شکفته شده ام را از

قطره های لبریز عشقت سیراب کردی

عشق در هوای دستهایمان به بلوغ تنفس رسید

چشمهایت را شنیدم

در گستره ای از همهمه ی عشق

در چشمهای زیبا و دلفریبت پر از دریا شدم ، پر از اقیانوس

در یگانگی آغوشت به آفتاب رسیدم

و باران بارید...

* با تو در حوالی خوشبختی ام *

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

رویشی دوباره

تنهایی ام را در کلبه ای از سکوت چراغانی کردم... در باغی سبز ، که شب ستاره هایش را از پنجره بر خلوت بی قراری ام می تاباند ، در اتاقم سکوت می وزید و من میان آنهمه سکوت صدای خودم را گم می کردم.بر قله های دیدن ،چشمانم آفتاب می شدند و گرم ترین نگاهم را می تاباندند .

ایستادم بر قله های شنیدن ،حقیقی تر از همیشه ، شنیدم و صدای خودم را گم کردم .دلم را به هزار قاصدک و هزاران آسمان دلتنگی سپردم ، پنجره ام را برای نوازشی دوباره گشودم .آنجا ایستادم برای رسیدن به جسارت زلال شدن ، آنجا که گنجشکها عاشق بودند و تمام درختان و سنگها و آبها ....!

من در فاصله ی دیدن و بودن ،هم نفس با طبیعت از هوای سبز عشق پر شدم ، طلسم دلتنگی ام را با طلوعی دوباره شکستم ، در ازدحام چشم ها و صداها تمام خودم را جا گذاشتم ، در بکر ترین دقایق سکوت یگانگی ام را فراموش کردم ، فراموش کردم زمانی را که هزار بار تنها می شدم ، هزار بار می ترسیدم . صدایم را یافتم ، آرام تر از همیشه ، با تلاطم یکی شدم ، اینک تمام من عشق است .

دیگر از واژه های فریب آلود ، از شبهای وحشت آور تنهایی ، از دستهای خالی از عشق ،از تعهد به سکوت ، از دور از تو ایستادن ،از بی قراری های غمگین ،از شاعرانه نبودن ،نمی ترسم ...!!

*چشمهایم فرصتی دیگر برای زیستن به من داده اند ،در قحطی احساس زنده بودن *

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

صدای من

حرفی در من است

       حرفی در درخت هاست

               در کوچه های معذب

                      در فکرهای مطهر

                            روی سیمهای برق

                                   توی راحت صندلیها

                                          روی چشمهای شیشه ای

                                                روی خانه های رنگی

                                           در شن های گلدان

                                         بر تابلوی ایست

                                بر شاخه های نور

                         توی کرکهای قالی

   در لحظه های دروغین آرامش

           در حرفهای سیاه

                 در گوشی های تلفن

                        حرفی می آید

                                پارو میزند

                                       مثل خوابی شفاف

                                              مثل سیاه مشق کودکان

                            حرفی با شعور مسلٌم می آید

" تو نیستی و خانه بی تو ، تاریک است ،و عطر خنده های تو در فضا نمی پیچد ،و قاب آینه از نقش پیکرت خالی ست ،و من کنار پنجره بی حرکت نشسته ام و خواب دستان کوچک و نوازشگر تو را میبینم و در این فکرم که خانه بی تو چه تاریک است و به این باورم که خانه بی تو جای ماندن نیست "

 * هر صدای غیر از این روح مرا ارٌه میکند *

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

خاطرات کودکی

دو دست من هنوز از بوی بی گناهی خرد سالگی خویش سرشارند

در نرمش سر انگشتانم هوای دوختن جامه ی پر چین عروسکهاست

از ابریشم پر نقش جامه ی کودکیم هنوز هم هوای چیدن سبزچه هاست

دریغا !!

که در همه ی قلبم از آن همه خاطره ی شیرین تنها نگاه و لبخند کودکی ام موج میزند

هنوز من با سبدی از سالهای نخستین میان شقایقهای وحشی به راه می افتم

و موج عطر تنم را با چشمهایم می شکنم .

قلبم از سالهای کودکی پر است و کلاف نگاهم با پرواز کبوترها تا فراسوی ابرها گشوده می شود

اینک من و گنجشکها در گردشیم و در عطر شقایقهای کودکی تکرار می شویم

بوی فصلهای کودکی دستها ی مرا ترک نمی گویند...!!

 "با اینکه دستهایم از عشق پینه بسته اند "

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

مرا چه می شود...!!

 غرور چشمهای مرا اشک شسته است و من به وسعت دریا خیس شده ام...

هنگامی تمام من عشق را در رویای زیستن اصرار می کرد ،من ایستاده بودم تا زمان لنگ لنگان از برابرم بگذرد ،و اکنون در آستانه ی ظلمت زمان به ریش خند ایستاده است تا منش از برابر بگذرم... !!

پ .ن :به خودم قول داده ام تا زمانی که برگردی آسمان چشمانم ابری نباشد اما در این هوای اشک آلود مدام گونه ی من خیس میشود .

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تمام من...!!

پر از خوانده ها و نخوانده ها ام ، صحنه به صحنه ی گذشته ها و نیامده ها ،همه ی صورتهای پُر از اشکال بی حقیقتی و حقیقت های به مجاز مسخ شده ی نا زیبا ، طرح مسخره ی لبخند روی لبهایشان را  نمیتوانم بفهمم ،همه ی اینها زجر میشود زجر مکرر و درونم را آکنده میکند از دیر باوری ، از لاشه های متعفن باد کرده ی انتظارهای سر آمده که مالامالم میکند از اشتیاق ندیدن ها ، نشنیدن ها و نبودن ها... !!

* همه چیز کم است حتی دردی که تویی و جنونی که سرسام آور می چرخد در تمامی رگهایم *

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

خارج از قاعده...!!

در خون من ستاره های تمام عالم می لولند

و اگر

هر انسانی ستاره ای ست

من تمام ستارگان را دوست دارم

"دوستان خوبم دلم برای همتون تنگ میشه همتونو دوست دارم  اما بعضی ها رو بیشتر، خوشحالم که دوستان فهیم و مهربونی مثل شماها دارم  کلبه ی نیلوفر رو تنها نذارید باشه ؟! دوستون دارم قربون همه ی شما " ماچ

پ.ن : برگشتم همه ی کامنتها رو با هم عمومی مینکم و پاسخ میدم مرسی از لطف همه شما دوستان خوبم .

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

خارج از قاعده...!!

در خون من ستاره های تمام عالم می لولند

و اگر

هر انسانی ستاره ای ست

من تمام ستارگان را دوست دارم

"دوستان خوبم دلم برای همتون تنگ میشه همتونو دوست دارم  اما بعضی ها رو بیشتر، خوشحالم که دوستان فهیم و مهربونی مثل شماها دارم  کلبه ی نیلوفر رو تنها نذارید باشه ؟! دوستون دارم قربون همه ی شما " ماچ

پ.ن : برگشتم همه ی کامنتها رو با هم عمومی مینکم و پاسخ میدم مرسی از لطف همه شما دوستان خوبم .

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

اشتیاق

دیروز خاطرات چشمهای  تو را به خانه بردم

و این معجزه ای بود که پایدارترین خزانم را به بهار رجعت داد

امروز با خاطراتت به خیابان آمدم

لحظه ها با تو آغاز شد

و زیر آفتاب

به جز چشمهای روشن تو و تکرار اشتیاق دستان من

هیچ چیز تازه نبود

امشب با پای برهنه از دریا آمده ام

کفشهایم پر از دانه های شن است

صدفها را به ارمغان تو عاشقانه چیده ام

بهترینم ...!!

هیچ کس بیشتر از من نمیخواهد سر بر بالشی بگذارد که پلکهای تو در آن درهای دنیا را به روی من میبندد و چشمهایم را در حلاوت تو به دست خواب میسپارد بیا و شریک رقصهای صوفیانه ی من باش گام بزن در کنارم " تو " ستاره ی من در کنار من باش و نفسهای تند و بریده ی مرا در آغوش فشار تا ترا احساس کنم و رها شوم از تمامی تلخی ها مرا ببوس و کودکانه خیالم را به رویای باران ببر دستانم را به بالهای آسمان رسان و طراوت گیسوانم را تا ماوراء آینه و شب و لبخند...!

*حساسیت دارم به بوی تن تو و طعم بوسه ات کهیرکه می زنم کویر تنم باز باران بوسه هایت را التماس میکند *

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

بیاد تو

به خاطر دارم چشمان بسته ات را

انباشته از روشنی سیاه

تن ات را چون دستی گشاده

چون خوشه ئی سفید از ماه

و لذت را !

آنگاه که چون آذرخشی می کُشدمان

و برقی آتش بر موهایمان می افکند

و آنگاه که آرام به زندگی باز می گردیم

گویی از اقیانوسی بیرون آمده ایم

یادهای دیگری نیز هست...

که به نا گاه سر می زنند

تو را می بینم

و قامت تو را که

سراسر لهیب لذت بر آن می افتد

بی اینکه ویرانت کند

هر روز در منی

آنگونه که باید باشی

خاکستر عشقت نمی افسرد

شاید دیگر هرگز ترا نداشته باشم

اما یادت

برای من سعادتی جاودانه بر زمین خواهد بود .

آه ای زندگی من !!

این تنها آتش نیست که در میان می سوزد

این تمام زندگی ست

داستانی ست ساده

عشقی ست ساده‌

از یک زن ،از یک مرد

مثل همه...!!

* تنها تویی که فرو مینشانی تب زهرمرگی این روح نا آرام را *

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

جنون

در حالت جنونی از این دست خاصیت هیچ مُسکنی رو نمیشناسم دیشب مثل تموم وقتهای دیگه در تنگناهای مبهم شبانه که جان کندن رو توی خواب تجربه میکردم برای اولین بار ، به جای اینکه تسلیم اوج گرفتن افسار گسیخته ی روحم شوم ، خودمو  به زمین زنجیر کردم چقدر راه رفتن روحم روی زمین سنگین بود...درست حس اینو داشتم که دست وپامو با طناب بسته باشن و با قدرت تموم از پس بکشن تا نتونم پیش برم بیدار که شدم نفس نفس میزدم و تموم تنم درد میکرد.

 "هیتلر : همیشه حق با پیروز میدان جنگ است "

*من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف/تا به حدی ست که آهسته دعا نتوان کرد*

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

بیچاره دل

پیش آمده غافلگیر شده باشی زمانی که حال و هوای شنیدن و گفتن داشته ایی؟! به خلوتی کشیده شوی و به ناگاه تو باشی و چشم هایت که پیش چشمهایش غرق شده و همه گوش باشی که بشنوی و بدانی و همه گوش باشد که بگویی و بپرسی ؟دست هایش را ببینی و حس کنی خواهش دستهایت را برای فشرده شدن بفهمی که می خواهی !!و تو لعنتی پای گفتنت لنگ شود؟ لنگیده ام برای حتی یک نقش کوچک پیش از آنکه بخواهد نیازم را بفهمد ،به همدلی ، به لحظاتی شنیدن ساده ، نوازش بی دلیل و گفتن چند جمله ی بی زحمت . وقتم را تلف کردم برای کلنجار رفتن با خودم برای پشت سر گذاشتن فرآیند شرم آور به نتیجه رسیدن از زیر نظر داشتن او و هضم این خلوت و او و خودم تا برسد به اینکه چه باید کرد.این وقت در بروی دلم بسته شد و دل بیچاره ام چقدر مشت بر در کوفت و من ِ همیشه متأخر جا ماندم  از فریادهای دلم در کوره راههای چه کنم ...!!

*حالا که از اعجاز جا مانده ام دستان من به جای دعا گریه میکنند*

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

وسوسه

در گاهواره ی عشق آرمیدم

و با دستان بلورین سحر

بر بی نهایت هستی موج زدم

تا مرزهای خویش...

در حجم کوچک باز یافته ام

اینک !!

تیره غباری از پاره های قلب زمان

در گردبادی از نور آفتاب

می رقصد

دستان بازی گوش کودکیم

اما ...

هم چنان تهی ست !!

آیا روزی چون پرتو کوچکی از آفتاب درخشیده ام ...

که این چنین آزمندانه در آینه های تاریکی تکرار می شوم ؟؟!!

" تو در صبوری من ،ارتکاب قتل نفس و انهدام مرا نمی بینی "

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

سفر

اکنون دیگر

کدام حرف

وچه کس ...

پیش از این

هر چه در دنیا مرا تسلایی بود

و اکنون دیگر هیچم نمانده است...!

زمانی مثل آب ، خواب مرا میبرد اینک تمامی ساعتها غلط شده اند ،شیشه ها ی رنگین روشنتر شده اند و من در سرا شیب افتاده ام اتاقم آبی است درها و کمد ها  و آسمانش هم می پنداشتم هرگز آنرا ترک نخواهم کرد ، اما در این اتاق دیگر .کسی نمی خوابد ،شعر نمیگوید ،کتاب نمی خواند ،نمی خندد ، کسی نیست که از من باشد . تنها عاطفه پای میکوبد در تاریکی و دیوانگی روی پرده راه میرود، تمام پنجره ها بسته است هوا گرفته و مسموم و کوچه ها همه آلوده از دروغ و ریاست ، و دست ها همه پیغمبران مکر و فریب، نه مهربانی ِ‌یاری ، نه غمگساریِ‌دوست ، روزها را در تقویم شماره میکنم روزهای در خانه ماندن را .....!! باید سفر کنم .

"قرار من در کدامین سوی دنیا نهفته است

روانم به کدامین گوشه آسوده خواهد زیست"

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

حماقت

من ندانستم !

آنکه میخواهد بماند ، کوه باید

کوه...!!

با پریشانی گذشتم و جدا ماندم

با پریشانی نشستم و جدا مُردم ؛

من شنیدم و ندانستم !

ریشه ریشه سوختم اما...؛

جرعه جرعه دوستی کردم ،

من شنیدم و ندانستم

من ندانستم

ندانستم ... !

من گذشتم و ندانستم !!

"چقدر باید بد باشم تا خوبی هایم بخشوده شود "

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

ناجی من

صدایم کن !

صدای حامی تو

خانقاهی از یاهو ست

صدای شافی تو

جرعه هایی از داروست

بلعنده ی تنهایی من !

بیا که درد مرا می برد هر شب

بی سخاوت صدایت

زمان ، زمان دلتنگی ست...!!

 "من تا مخاطب مستم "

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تمنا...!!

هر شب

       همه شب

               در تمامی لحظه ها

                                  زنی نام ترا      

                                         به تلاوت نشسته است

هر صبح                 

      همه صبح

               سعی میکند  

                           بوی ترا

                                   به خاطر آورد

هر روز        

     همه روز

             به کدامین گناه

                           می رانی اش...!!

             

 " آغاز از پایان آغاز می شود "

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

نشانه ای از عشق

پیش از این من آسان بودم ؛

نفسهای آبیت می توانست موهایم را شانه زند ؛

تو و عشق می تو انستید ...

خواب و نوازش را بر گونه ام ریزید؛

وقتی آسان بودم ...

چشم های تو اگر برهنگی ام را صدا میزد ...

اندام من ، هرگز جامه ی شرم نمی پوشید؛

و تواضع من ، همه ی برهنگی ام را جامه ای از بهار می شد،

سختم کردی ...

مشکلم کردی...

اینک زنی خاکستری ام !!

انگشتانت را برای تسلی بفرست ،

یک قطره !

تنها یک قطره عشق !

در گلوی دریایی من...

همه چیز را نجات خواهد داد.

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

فال گیر

فال مرا بگیر ...

به من بگو !

بر تیزه های سنگ کدامین جزیره نشسته ام

به من بگو !

طرٌه ی سپید بلمم را

بر ریشه های سست کدامین گیاه آبزی بسته ام

که این چنین پریشانم...!!!

                    ********

"احتمال بودنت در یقین نبودنت بلعیده شد "

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

حیات عشق

ای خوب...

حرف هایم را با تو خواهم گفت

و تو با من نیز...؛

ما برای هم خواهیم شکفت...؛

نوش دارویی هست...

سببی نیست که بیداری هرگز نرسد

و من از بوی تو معطر نشوم...؛

سببی نیست که فردا نشود

ما به هم می پیوندیم

این را می دانم...؛

عشق لفظ غلطی نیست

چرا می ترسی ...؟

" نردبانی از عشق برایم بفرست "

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

آرزو

با قلبی دیگر بیا ...

       .

پشیمان !!

       .

تا زخمهایم را به تو باز نمایم

       .

... من ...

      .

اینک !!

      .

از شیار تازیانه ی بی وفایی تو

      .

پیراهنی کبود به تن دارم .

      .

" کاش مدتی با کفشهای من راه میرفتی "

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

کوزه گر من...!!

تن مرا یکسره رام و پر

برای تو ساخته اند...!!

در هر گوشه ای به جستجوی توست .

پیکرم گم کرده ای دارد از تو

چون زمینی تشنه از برای آب...!!

گرمی دستانت را می شناسم

چنان که گوئی

پیش از این نیز بوده اند

برای تراشیدن پیکرم...!!

زمانی...

 دستانت در من گِره خورد

و تنم را لمس کرد...

آنجا سفر تو به پایان رسید و جستجوی من...!!

محبوبم...

گوئی

تن مرا از گِل ساخته اند

برای دستان کوزه گر تو...!!

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

او می آید...!!

او مرا خواهد یافت

اوئی که در رویا رویی با عشق نخواهد لرزید

اوئی که در من گره خواهد خورد

در زندگی و مرگ...!!!

پ.ن :

*ای تازه !!چه آشنا می نمایی...در برابر حرفت حرفی ندارم...در

برابر رفتارت دلی...و در برابر چشمانت پاسخی...ای که تو را به

کنایه، آشنا می توان نامید.*

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

امید واهی...!!

شیشه ها شکسته شده اند

 و باد خاطره ها را برده است

اما صندلی را آورده ام

و هنوز

کنار پنجره نشسته ام...!!!

دل نمی کنم از آسمان

و بادی که می پیچد در موهایم و صدایش که دور می شود.

خانه غرق خاکستر است...

*بادی که از دریچه گذر کرد با دلم گفت :نگاه کن تو هیچگاه ،پیش نرفتی ، فرو رفتی...!!!

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تردید

چه دریغ بزرگی ست

وقتی

تاوان تشنگی

سر کشیدن ته مانده های خود

در مستی فراموش شده ای ست

تا مرز نیستی...

خدایا !!

 به انتظار کدام معجزه

کافر مانده ام ...!!!

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

از کدام سوی ؟؟

خونی برهنه جاری ست  در رگهای آبیم

نوشنده ...

عریانی مرا می بیند و مرا  می نوشد

می نوشد باز...!!

و سیراب و سر مست در برم می آساید

قطره های  سرد سحر چشم های او  را

باز به لبخندی بیدار ، می گشاید

باز هم مشتاق نوشیدن و سر مست شدن ...

آه ای برهنه ...

بگریز ای برهنه ی تشنه 

بگریز !!

که نیرو مند

که خاموش

و خواهنده ای !!

کدامین خواب ترا به رویاهای من سپرد!!

که چنین ز حیرت این معجزه ...سبک شده ام

و تنم به ماوراء خوشبختی رفته است !!

آه عطشی سیری نا پذیر مرا نیز در بر گرفته است

به تو لبخند میزنم...

و تو را می نوشم

می نوشم باز...!!

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

سرزمین من

من از سرزمینی می آیم که مردمش عادت ندارند

چشمان خود را

هر روز صبح عوض کنند !!

من از سر زمینی می آیم که مردمش

از خیس شدن می ترسند

از آفتاب خوردن...

از آفتاب دیوانه شدن...

از آفتاب ...

شدن

می ترسند...

من آهسته خود را

بدوی کرده ام !!!

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

برتارم...پودی...زن...!!!

تار دلم ، می لرزد ، بر دستانت...؛

ای  "گره زنِ"  مهر بر پودِ خام

رج به رج بافی

                  تار و پو دِ

دلم را

               به عشق

با سر انگشتان پرُ مهر...؛

و می فریبی دیدگانم را

به افسانه ای از عشق

دلم می طپد ... با لمس ...دستانت

که بر دار ِ حقیقت

تار و پودی را

به نقشهای شگرف و در هم

می آمیزد

و رنگ ها را

گِره بر گِرهِ عشق

می تاباند

و اسطوره ای ابدی

بر دل ...

پدید می آورد...!!

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

راز

این چه نیرویی است که ما را از آسایش آشنا دور می سازد و

وامی داردمان به چالش وخیزش ، با این که می دانیم شکوه این

دنیا ناپایدار است و گذرا ؟؟!!

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

خوشبختی شاید بغضی باشد

سقف ها که فرو ریخت

آسمان با آن تکه ماه شکسته اش

حرفی برای گفتن نداشت

...

اینجا همه ی دیوارها بلندتر شده اند

فقط بوی درختان سوخته می آید

و صدای تبر را می توان شنید

چمدانهایمان  را بر میداریم

به ایستگاه میرویم...

انگار یک قرن است در ایستگاه مانده ایم

تا اتوبوسی از راه برسد !!

تاریکی تمام میشود و ما همچنان منتظریم

روشنائی تمام میشود

و ما همینطور ساعتها یمان  را نگاه می کنیم

...

ما فقط لباسی از رویا پوشیده ایم

و بی پروا

به کوچه های هیاهو آمده ایم

به خاطر گنجشکهای آواره در باد

فریاد زده ایم

برای لبخندی که آرامش می دهد...

و تنها انعکاس صدای خویش را شنیده ایم !!!

**ساکنان دریا پس از مدتی صدای موج ها را نمی شنوند چه تلخ است قصه ی عادت...**

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

بی تاب

از ته کوچه صدائی نمی آید

پرندگان ام رفته اند !!

این سقف فرو ریخته را

دیگر هیچ چیزی مرمت نمی کند

....

انگار ، باز هم

در آستانه ی ِ زمستان

هستم .

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

بانک زمان

تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح مبلغ ٨۶۴٠٠ ریال به حساب شما واریز می شود و تا اخر شب فرصت دارید تا همه ی پولها را خرج کنید چون اخر وقت حساب شما خود به خود خالی می شود در این صورت شما چه خواهید کرد ؟البته که سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید هر کدوم از ما یک چنین بانکی داریم :بانک زمان

هر روز صبح در بانک زمان شما ٨۶۴٠٠ ثانیه اعتبار ریخته می شود و آخر شب این اعتبار به پایان میرسد. هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فرد اضافه نمی شود.

ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده می داند

ارزش یه دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده...

ارزش یه ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد...

ارزش یک هفته را سر دبیر یک هفته نامه می داند.

ارزش یک سال را چه کسی می داند ؟؟

هر لحظه به یاد بیاورید که زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند.

دیروز به تاریخ پیوست

                       فردا معماست

                                      و امروز هدیه است ...!!

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٥٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

خلوت

چه رایحه ی مطبوعی  بجا مانده است

از عبور مهربانیت در اضطراب ساعتهای ممنوع

وقتی  ...

با صدای وسوسه گرت به میهمانی دلم آمدی

با دستان نوازشگرت پیراهنی نازک

از حریر بر تنم پوشاندی

و تاجی از خزه های دریای بر سرم نهادی

و حجم ساکت خانه ام را

با گامهای خیالیت پر کردی

و خوشه های تب آلوده ام را

از قطره های باران حضورت

سیراب کردی

رهرو شبانگاهانم

در این قربانگاه پر شکوه

جای پای درخشانت

هنوز باقی ست...!!

*دلم برایت  همیشه تنگ  میشود برای تو که بیقراری را در چشمهای من ، و قتی شرمگین میشوم ،خوب میفهمی.*

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٥۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

حقیقت را دریاب بهترینم

من به حقیقت می اندیشم

در هرزگی و نجابت !!

و از تو خواسته ام که خویشتن را دریابی

و حقیقت را

که در شیار دستانت فریاد میزند

حقیقت را تو از یاد برده ای

حریم تو حریم کوتاهی ست

وقتی من از "قصور " میگویم

تو "قصرها " را به خواب میبینی

باید درد را یافت

که درد من است

درد توست

در من و در تو

بهره ی مهربانی یکسان است

بیا دروغ نگوییم

وقتی که تو را به

تماشای فاجعه می خوانم...

 پ .ن :ویرانه را دیگر باره ویران کردن چیست ؟؟ بهترین...!!

"آن که می آید نخواهد ماند ،آن که می خواهد بماند ، نمی آید"

*تنها نشسته ام و با افکارم گلیم زمان را می جوم *

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٥۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

بازنده

همیشه عاشق اول بازنده ی اول هم هست ، اگه از باخت خوشت نمی اد و می خوای کسی رو برای همیشه داشته باشی سعی کن تو عشق پیش قدم نشی البته منظورم پیش وجدان خودته ،یاد بگیر همیشه از زندگی چیزی رو بطلبی که موقتی نباشه وقتی آدم به آدمها و اشیای موقتی دل میبنده همیشه احساس میکنه رفته مهمونی و اضطراب پایان شب نشینی همیشه اونو معذب میکنه یاد بگیر که مهمونی رو با خونه ی خودت قاطی نکنی چون نمی تونی به جایی تعلق داشته باشی که باورش نداری بذار اول اون به تو تعلق خاطر پیدا کنه بعد به درونش وارد شو اگه به حرفهام خوب گوش نکنی یه روزی می بینی عشق ،زندگی ،جوونی ،لحظات خوشبختی و حتی وجود خودت رو هم باختی بی اون که غنیمتی از این پیکار طولانی و بیهوده کسب کرده باشی .

پ.ن ١:دلی که از بی کسی غمگین است هر کسی را میتواند تحمل کند هیچ کس بد نیست.

 دلی که در بی اویی مانده است برق هر نگاهی جانش را می خراشد (دکتر شریعتی )

پ.ن ٢ :این برای تموم کسانیه که با صمیمیت و ساده گی بی حد همه ی عشق و احساس خودشونو به طرف مقابل هدیه میکنند بدون اینکه بدونند ایا اون لیاقت دریافت این همه صداقت رو داره یا نه ؟؟!!

پ.ن.٣ :من تحسر امتناع و خود داری رو به همه شما توصیه میکنم متاسفانه بازی کردن نقش لیلی و مجنون خیلی اسطوره ای نیست اون عشقی پایدار ِ که بعد از وصل جاودانه باشه نه قبل از اون.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

انتظار

بوی درختان سوخته است

که پیچیده در اتاق ام ...

وباد

که پنجره را می گشاید

مشتی خاکستر بر سر و روی ام می پاشد

....

حالا ،

با این اندوه که می تراشدم

سر بر شانه چه کسی

بگذارم ؟

"سکوت بی تابانه می وزد و من صبورانه تاب می آورم"

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

راز عشق

همه ی انسانها روزی تصور کرده اند که دیوانه وار به کسی یا چیزی دل بسته اند اما هیچ کس مثل بچه ها شهامت بر ملا کردن راز عشق رو ندارند ...کودکان در زمانی عاشق و مجذوب اسباب بازیهای خاصی میشن و گاهی شبهای متمادی در رویای اون فرو میرن ولی وقتی که عشق مورد نظرشون رو بدست اوردن ، پس از مدت کوتاهی از اون خسته میشن و اونو کنار میذارن و سراغ جاذبه های دیگه ای میرن شاید اگه کودکان هم تعهدات اخلاقی ما بزرگترها رو داشتن جرات کنار گذاشتن اسباب بازی ها  رو به صورت علنی نداشتند ، ولی چون شعور تکامل یافته ای ندارند خیلی بی قید و بند عمل می کنند.

اما بزرگ ترها... در این گونه مواقع ، چون یارای اعتراف به پایان یافتن عشق شون رو  ندارند به دنبال بهانه ای می گردند تا کم کم شیرازه ی عشق و پیوستگی ها رو از هم بگسلند اونها فکر میکنند با در دست داشتن بهانه دیگه مدیون معشوق شون نیستن و این به اصطلاع وجدان آگاه خودشون رو از عذاب به دور نگه میدارند . 

"سلاخی زار می گریست به قناری کوچکی دل باخته بود "(شاملو)

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

باور

دیروز کاسه ها کاملا شکستند...

نیم کاسه ها هم همین طور...

امروز

دیگر

چیزی ، زیر ِ ، نیم چیز دیگری ست...

"  آه ای یقین یافته بازت نمی نهم "

پ. ن :قبول کرده ام که گاهی محال متصور می شود.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

اشتباه

  دلهای پاک هرگز خطا نمی کنند ، سادگی می کنند!!

  و سادگی پاک ترین خطای دنیاست......

  شاملو :

"دردی جانکاه از کردار آدمی عمق جانم را می گزد که از باز گفتنش در هراسم"

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

درابتدا کلمه بود و کلمه خدا بود...

و پس از ابتدا آدم بود

و آدم در زیست بود

و سپس حوا بود

.

و حوا به آدم دروغ گفت

و آدم به دروغ پی برد

و هر دو به زندگی دروغ گفتند

و در دردناکی زیستند

و هم ابتدای خلقت ، انسان به خدا دروغ گفت.

.

و انسان به خود بدی کرد

و بدی دید

و بدی فراوان شد

و سراسر روز ، فلاکت و بدی جاری بود

و زندگی سراسر محنت شد

و انسان به انسان بدی کرد

و همه به هم ظلم کردند

و انسان به اسارت انسان قیام کرد

و این رسمی پایدار شد بر زمین

و انسانیت منقض گشت

و هموارگی گذشت بشر به بطالت و حماقت گذشت

و فرمانداران زمین ، خلق را به یوغ استعمار کشیدند

و به نان محتاج کردند

و حکومت زور ، زندگی مردم را محاط کرد

و به فحشا دامن زد

و روشن فکران را به کار ِگِل گرفت

و مردمان در حماقت کامل بماندند

و زندگی بدین سان جاری بود...

           * هر روح زهره آسمانی روح دیگری ست ...*

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

رقص آتش

.  بگذار تا بگذرم ازخویش        

. در این شامگاهان وسوسه انگیز

. من انفجار وحشی باروتم       

.من رقصنده ی صوفیانه ی آتشم

. روح من نیازمند توست         

. در رگهای جوانم وسوسه ی تو جاریست

.گویی تمام احساسم آتش را فریاد میزند

.با پیراهنی از حریر نازک

. بر گرد آتش می رقصم

.تا رها شوم از قید خویش

.مستانه بدورت رقص آتش می کنم

.با پاهای برهنه بر خاک مرطوب

.آه...پاهایم تاب تحمل تنم را ندارند

.مرا در آغوش بگیر

.حلول تو در وجود من

.شراب سکر آوریست

.که مرا وا می رهاند و به اوج می برد

.شب از کرانه رسیده است

.و من ز حیرت پیوستگی برهنه می شوم

.هرگز تو را چنین ملتمسانه نخواسته ام

.ای گریزنده...

.با بی خوابی نبض من در آمیز

.و مرا از عصمت موزون اندامهای تنت سرشار کن...

پ.ن ١:شاعرش معروف نیست مجهوله اما مخاطبش معلومه.میخواید آدرس...بی خیال!!

پ.ن٢: پی نوشت ١ واسه کسانی که کنجکاویشون در حد*بون دس لیگاست *

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

ره آورد

زمان ارزشی در ردیف بیهودگی دارد...

چرا که

گفت و گوی من و تو

همیشه...

نا تمام می ماند !!

* لبریز از ابهام پایانم *

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تو و شب

تو...

 و این مخمل گسترده ی شب

که مرا تا بستر خواب می خواند

 هم زمان می آئید

من خسته از روز می آیم

چشمانم خواب آلود است

شب از پنجره می آید

و تو ...

از خاطره ها می آیی

خواب...

از چشم من می گریزد

و شب از اتاق !!

روشنایی بر دامن شب بال می گسترد

صبح می آید ...

تا روز را بار دیگر بی تو آغاز کنم...

پ .ن :آه چه انتظار بلندی ست این سالهای با تو و بی تو، شبهای شکیبایی ام را به سپیده ی مهربانی تو می سپارم .

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

خانه تنهایی دل

از ابعاد ساده ی تنهائیم

خانه ای ساخته ام

در این خانه

...من...

و قطره های درخشان میلم

به جانب شوق جاریند

به انتظار میهمانی هستم...

میهمانی که در آستانه ی ورودش

شمع پر صداقت مهر را

در پنجره ی ایمانم

خاموش نکند...!!

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تو را می خواهم

به تو می اندیشم...

 و تو را می جویم...

در خیابانی که بهاری است!!

در کوچه ای که خواب آلود و خاک آلود است!!

در خانه ای که تو را می خواهد!!

صندلی که بی تو خالی است!!

 به زمانی می اندیشم که غرق تو بودم...

به تو می اندیشم ...

                              و تو را می خواهم!!

مانند جنگلی که پذیرای باد است

و حرفهای نگفته ی مرا

                              گو شهایت...

به تو می اندیشم

                            و تو را می خواهم

در این لحظاتی که کش می آید

و دقایقی که زمان را مهار می کند به ساعت ها !!

 

**نمی دانم  گنجشکها که شبیه هم هستند چگونه همدیگر را می شناسند و نمی دانم چند نفر شبیه من هستند که تو دیگر مرا نمی شناسی**

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

اندیشه ی پرواز

به تو اندیشیدن را ...    

عادتی ساخته ام      به تنهایی خویش

تو در من جاری هستی         

                     با آشنایی های پیکرت

در من می گذرد هر آنچه        

                   که با تو بوده است....

                   به افسوسی که مرا مسخ می کند

یاد تو و یاد خنده های تو و حرفهای تو

                  و حرکاتت که به سیالی مه سپیده دمان است

مرا در خویشتن خویش به اوج می برد

                 و به خود آمدنم رنج فرود است

                  ..........که بی توام..........

*تقدیم به تو*

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

می خواهم بدانی

به یاد داری  ؟؟!!

زمانی را که ..... چشمانت از تو گریختند......و تو از پی شان رفتی!!

به دنبال آبنوسی که از کنارت گذر کرد.... !! 

اگر روزی  احساس کردی  که حلاوت جاودانی ات را برای من ساخته اند!

 بدان که در من تمامی شعله ها زبانه خواهد کشید.

زیرا در من نه چیزی فسرده است نه چیزی خاموش شده است.

عشق من حیات از عشق تو میگیرد محبوبم.........

آبنوسی ام .......موهای طلائی ام........زیبائیم .......نازکی اندامم.......

ساخته از تمامی طلاها........ساخته از تمامی گندمها و تمامی خاکها

ساخته از تمامی آبها.........ساخته از تمامی امواج دریاها

ساخته برای بازوان تو .........برای روح تو

و تو برای روح من.........

*شاعره ای گمنام*

پ .ن.در من اندیشه ی گریز نبوده و نیست . در من اعتیاد به بودن باقی ست.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

رویای شبانه

تمامی شب را با تو سر کرده ام...

وحشی و گوارا بودی میان خلسه و خواب...

شاید بسیار دیر هنگام......خوابهایمان به هم آمیخت

شاید خوابهای تو ........از خوابهای من برخاستند

که در میان تاریکی......به جستجوی من آمدند

دهانت از رویاهایت سر کشید...

تا لذت و ژرفنای زندگی را به من ببخشد...

                       ...........من............

از تو پر شدم...

مانند جامی...در انتظار جرعه ای آب

شب را با تو سر کرده ام...

              ......... تمامی شب را.........

و چون برخاستم...

بازویت بر کمر گاهم حلقه شد...

نه شب ............

                          نه خواب...........

نتوانسته جدایمان سازد...

بوسه ات را می ستانم.........با نم سپیده دمان بر آن

گویی از دنیای دیگر ..........سر بر کرده است

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

عاشق شدن در دی ماه و مردن به وقت......!!

به خاطر داری ...... زمستا ن را....... دی ماه را........

تو مانند برگ کوچکی در سر راهم فرو ریختی

باد زندگی تو را پیش من آورد

با من گام برداشتی ریشه ات در درون سینه ام فرو ریخت

از دهان من حرف زد با من جوانه زد

حضور نا خواسته ی تو مانند برگی نا پیدا یا شاخه ای پنهانی

جوانه زد...

و ناگهان قلب من سرشار از برگ و نغمه شد

 تو در خانه ی تاریکی که در انتظارت بود جوانه زدی

عشق شیرین زمستانی بوسه های عریانمان را دید

که اوج می گیرد و به ستاره ها می پیوندد ....

و اندوهی که سر می زند و خاموش می شود....

خوابت را در سایه ی من و رویاهایت را در سینه ی من ، رهاکردی

و من بادبانی افراشتم در دریاها و بادهای رویائی تو

فرو میرفتم در وسعت آبی شیرنت....

شب در آسمان خوشه هایش را گسترد

آنگاه همه چیز سنگ به سنگ.....

نام و بوسه های ما را باز گفت ....همه آواز مرا می دانستند

عشق مرا و محبوبم را می شناختند

می دانستند که بوسه های ما ......از زلالی بی پایان پر است

ما برای زمستان چیزی را عوض نکردیم

آنگاه که باد به زمزمه ی نام تو پرداخت

در پی ما گشت و از پی ما آمد............

=============================================

اینک بهار را داریم........که چون تیری از دل زمستان گذر کرده است

برگی بر سینه ی من افتاد........برگی از درخت زندگی

که لانه ای ساخت و نغمه سر داد....ریشه داد....گل آورد و میوه داد

می بینی چگونه می روم.... در میان بهار....دیوانه با روشنائی در میان سرما

آرام و بی واهمه در میان آتش

سنگینی گلبرگی تو را .........در بازوانم می گیرم

اینک بی تو قلب من ....گوئی هرگز نغمه ئی نمی تواند سر دهد

مگر زمانی که تو آواز سر دهی..........

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

دلتنگم

دلم برای کسی تنگ می شود

کسی که با سکوت کوچه ی من همسایه است

کسی که در باغچه ی خانه اش نگاهم را می کارد

و هر شب...

به بوته های تشنه ی احساسم

آب می دهد.

و بیقراری را در چشمهای من

خوب می فهمد...

دلم برای کسی تنگ می شود

کسی که چشمهای مرا گوش می کند

و در دستهای تابستانی اش

همیشه برف دستهای من

آب می شود...

کسی که من

تمام شبها برایش دعا می کنم

و تمام روزها ...

برای آمدنش بیدار مانده ام

کسی که من

همیشه دلم برایش تنگ می شود.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

عروس رویاها

حجب گیسوان باکره ام را           به نوازش دستانت سپردم

و پلک ها و گو نه هایم را            به نوازش انگشتانت.........

زمان گذشت و شب به روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

تمام لحظه های سعادت  می دانستند که دست های تو ویران خواهند شد

            ... و بکارت رویای پر شکوه مرا ...

با خود به نیستی خواهند برد.........................

آن شب من عروس خوشه های  اقاقی شدم...

اما آن کسی که نیمه ی من بود در جهان بی تفاوتی فکر و حرفها و صداها غوطه ور بود....

و هم چنان که مرا می بوسید در دهان خود طناب دار مرا می بافت....!!

*وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد ،دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر گشته پناه آورد*

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

صداهای دروغین

عجیب دلگیرم

و حسی غریب یارای ماندنم را

در لحظه های نوازش و لبخند

از من دریغ می کند    .

                            .

                            .

چقدر از فانوس به دستانی

که به بهانه ی پیوند

در مدار زندگیم می چرخند

                            ...بیزارم...

چقدر از تجاوز صداهای دروغین شان

به بکارت سکوتم

و تولد* دوستت دارم های* بی معنایشان

                        احساس انزجار می کنم

                    .

                    .

                    .

عجیب دلگیرم   .

چگونه عبور کنم از خود

وقتی انتظاری این چنین

                   . در من ایستاده است

                   .

چگونه گذر کنم.

از پنجره هایی که در من گشوده می شوند

و یاخته های عاشق خود را

به پاکی دیرینه ام

                   تزریق می کنند

                 .

                 .

من حضور شفافی را نمی توانم

                .......باور کنم.......

وقتی برای درک....می خواهم

شاید آن گاه عبور کنم

                        .

                        .

..........از من...........

و با دست های تو پیمان نور ببندم

برای رسیدن از کوچی  به

                         کوچه ای دیگر

 

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

حقیقت تلخ

جایی که من ایستاده ام

            باران هر روز می بارد

و مهربانان آفتابی هر روز

مرا در زیر چترهای مهربانیشان پنهان می کنند

من هزار دایه ی مهربان دارم

که هر روز برایم از پنجره ها لا لایی می خوانند

سهم  من از این اتفاق سبز :

آنان که دوست ندارند دروغ می گویند

و من که دوست دارم باید دروغ بگویم

اتفاق شگفتی ست...

گویا حقیقت دلها       سالها سنت فریب گونه است

پ.ن:حرفهای است برای نگفتن حرفهای که سر به ابتذال فرود نمی آورندو سرمایه ی هر کس ، به اندازه ی حرفهای ست که برای نگفتن دارد.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

نوازشگر

من از کجا آمده ام !!!

که این چنین به بوی شب آغشته ام  ؟؟!!

چه مهربان بودی

                    ای یگانه ترین

وقتی در سیاهی شب 

مرا بسوی چراگاه عشق می بردی

اینک با نگاه و نوازشت

                    آرمیده ام...

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

زنان در تاریخ

زنان ، تمام تاریخ دنیا را در برهه های مختلف تغییر داده اند، همیشه در جای جای لحظات بحرانی تاریخ ، زنی وجود داشته که سرنوشت حتمی تاریخ را با عشق و نفرت تغییر داده است ، این نشان میدهد که زنها اگر چه تابع احساسات عشق و نفرت هستند ، اغلب موفق شده اند تا سر حد جنون برای رسیدن به هدفشان ایستادگی کنند و به آنچه در مخیله شان می گذشته رنگ تحقق بخشند‌.

مانند : آزاده و خواهر دو قلویش در سرنوشت سربداران ،تائیس در سرنوشت اسکندر مقدونی ،معشوقه ی آقا محمد خان قاجار ، کاترین دومدیسی در دربار فرانسه ، پروشات در دربار ایران ، ژوزفین در سرنوشت ناپلئون بناپارت ، لوکرس در امپراطوری رم ،و غیره...

اینکه می گویند زنها دچار ضعف احساسی هستند کذب محض است ، چرا که تاریخ سازان جهان همگی در دستهای زنهای قدرتمند ، مثل مومی نرم بوده اند و سرنوشت مملکت و مردم را به خواست زن محبوبشان دچار دگرگونی  های فاحشی ساخته اند ، تنها به این انگیزه که زن محبوبشان باز هم دوستشان بدارد ...

آیا این مردان از روی تعقل و روشن بینی تصمیم گرفته اند ؟؟!!

خوشحالم در مملکتی زیسته ام که سه هزار سال زنها بر آن حکمرانی می کرده اند و متاسفم از اینکه بخواهند زن را به موجودی مبدل کنند که غیر از تولید نسل و پرورش فرزند استفاده ی دیگری نداشته باشد .

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تنها بخواه

صدای تنهایت را می شنوم

و بالهای زخمی سکوتت را

زیباترین !

سخن نگو

            تنها بخواه

که برای اجابت نگاه تو

          هیچ چیز  

نا شدنی تر از نشدن نیست.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

رهایی

من از آشفتن آرامش خیال تو احساس شرم می کنم

چاره چیست ؟؟

ما مانند اتفاقی نارس از شاخه ی سرنوشت افتادیم

بی آنکه مجالی برای رسیدن ، یا حتی فرصتی برای وداع باشد

اما غمی نیست

بی من باش    

 اگر می خواهی رها باشی

و رها باش        

 اگر خرسندی

که عشق

رهایی بی پایان است

تو فکر می کنی عشق به اندازه ی سالها سکوت حرمت ندارد؟

من تا همیشه سکوت می کنم...

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

بهار

می دانم...

              که می دانی

می دانی ...

             که یک نفر می تواند

به اندازه ی همه ی  دنیا

           به اندازه ی همه ی تاریخ

اثر گذار شود

          تمدن آفرین ...

سر نوشت ساز...

          این ، توانمندی یک انسان است

خود را بشناس

         نیرو مندی ات را باور کن

آن چه از دیگران انتظار داری

         به "خود" سپار

آن روی زندگی را نگاه کن

        که "زنده" است

زیباست

        پویاست

نشاط آفرین

         تو را

به زنده بودن می خواند

        به پای کوبی

دست افشانی

        آواز خوانی

به لذت بردن

        از  آن چه هست

از آن که هستی

       سکه ی زندگی

فقط

       یک رو دارد

به روی دیگرش نگاه نکن

       آن رو مال تو نیست.

تو ، زنده ای

      تو نمی دانی ، تاریخی

خود را بشناس

      توانمندی ات را باور کن

ماندگاری ات را نیز

   "نوروز" را تاج زندگی ات کن

"بهار " را جامه ی تنش

* برای همه ی شما دوستان خوبم آرزوی بهترینها رو دارم و داشتن  سالی سر شار از سلا متی و نشاط ...

* یکی قشنگی منظره رو می بینه، یکی کثیفی پنجره رو ،این تو ی که تصمیم می گیری چی ببینی ، امیدوارم که همیشه قشنگ ببینی حتی از پشت پنجره کثیف *

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

فراموشی

 وقتی مهربان ترین

غریبه ای بیش نیست...!!

با این همه مهربان چه باید کرد ؟؟!!

 

*خدایا چقدر مهربانی کنار دستمان پرپر میزد و آینه نبود تا تبسم

خویش را تماشا کنیم*

پ.ن :همیشه در انتظار خبری خوش خوابهای تو را مرور می کنم.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

افسوس

ای کاش تنها تهور یک پرنده ی بی پر و بال در من بود

پرنده ای که هرگز دو بهار کوتاه را

تنها در یک آشیانه ی خاموش نزیسته است.

*جز بیکران درون انسان نه جای برای رفتن هست نه چیزی برای جستن *     

                                   *   بودا  *

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

تولدت مبارک

مسیحای زیبایی

نگاه تو

تمام گفتنی های زندگی ست

و من نگاه تو را سکوت می کنم

تا جسم نا سروده ی خو شبختی

با روح نفس بیامیزد

من پر از تمامی تو

 پر از تمامی باران می شوم

ای نا گفته ترین لحظه های نفس !

چشمانت فرصتی برای زیستن است

در قحطی احساس زنده بودن

من جسورانه تو را بر فراز  بلندترین

*دوستت دارم * فتح می کنم

من .....

نه با تو

 که در تو

سخن می گویم

تمام خودم را.....

*دعا میکنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم ، دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار است همیشه از حرارت عشق گرم باشد ، من برای خورشید زندگیت دعا می کنم که هیچ گاه غروب نکند*

                               * تولدت مبارک بهترینم *

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

وصف عشق

اگر مالک تمام دنیا بودم ،

تنها به یک شهر قانع می شدم ،

و در آن شهر تنها به یک خانه ،

و در  آن خانه تنها به یک اتاق ،

و در آن اتاق تنها به یک بستر ،

چون آرمیدن در آن  چیزی است که بر آن عاشقم .

                                                      "شعر کهن سانسکریت"

"دوستت دارم نه تنها برای آنچه که هستی، بلکه برای آنچه که هستم هنگامی که با توام

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

با تو

ململ چشمانت مرا به قندیل معبد بودنمان آویزان کرده بود و من غافل از

بی وفائیت، پر بودم از بوی با تو بودن

شاید باور نکنی که حتی بارها دستی را که دستانت لمس کرده بود بوسیده ام و قطرات اشکم را به آن سپرده ام

تو رفتی و من به دنبالت نیامدم ....

تو خواستی که قصه مان تمام شود...

غافل ا ز اینکه آدمهای که یه روزی فرشته بودند و صدا و نفسشان شنیدنی ،وقتی زمینی شدند تمام می شوند و آنوقت است که خاطرات عزیز بودن ، ویرانشان می کند و بغض عزیز ماندن و فرشته شدن همدم تنها ئیشان می شود .

بعد از آن فاجعه که قلبت را شکستم  حالا می فهمم که دیگر نمی توانم شادی چشمانت را با هزاران لبخند و التماس بر گردانم.

کاش نمی شکستی و می دانستی آنکه همیشه می شکست و سکوت می کرد من بودم مهربانم ...

 

*طوری نیست که آدم واسه کسی که دوسش داره غرورشو از دست بده ولی فاجعه است که بخاطر غرورش کسی رو که دوست داره از دست بده  *             ( شکسپیر )

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

اتفاق ساده

آن سوی هر چه حرف و حدیث امروز است

همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی ست

 

 

"هیچ اتفاق خاصی رخ نداده باور کن  تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله

  برخاستم

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

راز ستاره سپید

پسین هر پنجشنبه ی بی خبر

ما سر قرارمان بودیم

نه میل بوسه رویمان را زمین می گذاشت

نه ما کوله بار دقایق را

اصلا تمام هفته ها و هزاره های هم آغوشی

پر از حلول حیا در ملاقات گریه بود

اما پسین، پسین هر پنجشنبه ی بی خبر

 ما سر قرارمان بودیم

هیچ حرفی از بگومگوی ستاره با شب نبود

تا شبی ، شبی که بی گاه خوابمان در ربود

کسی آمد آهسته صدایمان کرد و رفت

پس از آن به بعد بود

که دیدیم تنها باد ،می آید و باد

پس از آن به بعد بود

 که شنیدیم ما بی چراغ و راه بی مسافر است

پس از آن به بعد بود

که همه ی روزهای معمولی ما

پاره‌ ای از پسین پنج شنبه های حیا در ملاقات گریه شد

"گاهی اوقات مجبوریم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه پنهان کنیم"

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

معشوق من

تو آنجا و من اینجا...

کسی را نداشته ام تا با او از چیزهای کوچک بگویم

از دانه های شبنم بر تیغه های علف

یا از چیزهای بزرگ

از آنچه که در جهان می گذرد

تنها بوده ام ...

گفته ام با خود و با خود در خیال بوده ام

اکنون دریافته ام که

داشتن کسی در کنار تا کجا حیاتی است

اینک قلب من چون پرنده نغمه خوانی است

که آشیان در  نیلوفر آبی دارد

قلب من چون صدف رنگین کمانی است

که بر دریای آرام پیش می راند

قلب من شاد تر از تمام این هاست

معشوقم در کنار من است

می خواهم در میان انگور طلا یی و نقره ای

و در برگها و زنبق های سیم گون تندیس او را بیافرینم

آری ...

روز تولد حیات من فرا رسیده است

معشوقم در کنار من است

او در فضای خود

 چون بوی کودکی

پیوسته خاطرات معصومی را

بیدار می کند

او مثل یک سرود خوش عامیانه است

سرشار از خشونت و عریانی

دوستش دارم

نه چون چیزی شخصی و برای خود

بلکه چون چیزی جهانی

چیزی که سزاوار عشقی است که یافته ام

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

گریز

نه همیشه...

گاهی اوقات همین طوری به سرم میزد

که پی سایه ای مزون باشم

اما آنقدر نمی دانستم که راه نجات آفتاب

رفتن به سایه نیست.

{باید بی گمان ساده و آسان از آسمان بعضی آدمیان گریخت}

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

امید

نمی دونم چه جوری می تونم دلیل رفتنمو توجیه کنم و یا حتی قابل توجیه هست یا نه؟

وقتی همه چیز دور و برت دست به دست هم میده تا به هدفی که سالهای سال به دنبالش بودی نرسی...

وقتی که تمام ذهن و زندگیت میشه زل زدن به گذشته و خاطرات...

وقتی که قراره  با موندن  و ادامه دادن پرستیژ غرور تو نا دیده بگیری...

وقتی که کا ئنات عاجز می شن از اینکه انرژی مثبتی رو که بهشون دادی بهت بر گردونن

وقتی که عشق و امید رخت از زندگیت می شوره و هیچکی بهت نمی گه که نفس بکش تا زندگی کنم...

وقتی که پاک زندگی کردن خیلی چیز ها رو ازت می گیره...

تو می مونی و خدا و یک دنیا سوال بی جواب...!

من کم آوردم...می رم مسیر زندگیمو دوباره انتخاب کنم یک نوع زندگی پلشتی که سیمهای قلبمو قطع کنم تا که همیشه خدا به حرفش گوش ندم...

تو این مدتی که گذشت خیلی چیز ها رو خراب کردم .آدمای زیادی رو از خودم رنجوندم هر روز به خودم گیر دادم به جای رسیدم که دیگه خودم رو هم باور ندارم

می خوام یه آدم دیگه بشم یه آدمی که فقط به آینده نگاه می کنه و امیدواره که فردا همیشه هست...

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

حسرت

خواستم بنویسم تازگی مرد !

دلتنگی جوانه زد

ابرها باریدند و دفتر خاطراتم بوی نم گرفت

بوی باران نبودنت

و حسرتی بی دریغ جاری شد

دیگر نوشتن ساده نیست

وقتی همه جای این اتاق تو نیستی.....

"این آپم برای تو "

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

شانس دوباره زندگی

 اگه شانس یک زندگی دوباره داده می شد

چیکار می کردیم..؟؟؟

من هر دقیقه آن را متوقف می کردم...

آن را به دقت می دیدم...

به آن زندگی و عشق می دادم...

و هر گز آن را بر نمی گردوندم...

شما چی........؟؟؟

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

من کیستم ؟؟

من جاودانه بی قرار زمانه ام

گاهی نرم     

            لطیف

              جانبخش

                     چون قطره های باران

                                         زمانی سرد

                                                           سفید و آرام

چون دانه های لطیف برف

                        چون آوای دلنشین حرف

و لحظه ای تیره

                      ستبر سخت

همانند سنگ خارا

                 و هم آوای سخنهای نا هموار بی جا

اما آنچه باور ندارم

                من مختار از خود بی اختیارم

تقدیر من در دست سر نوشت است

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ پرشین بلاگ ] [ نظرات () ]