حال من خوب است ...

تنها کمی ، پُر است از دستهای پشت پرده

که دستهای عشق را از سرم کوتاه کرده است !

تو ...

۱۳٩٢/۳/۳ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

آدرس وبلاگت یا هر چیز دیگه رو بذار برام تا جواب سوالاتت رو بدم ...........................

س

۱۳٩٢/۳/٢ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

تجاوزهای خ دا به م ر ی م بود که م س ی ح را به این دنیا آورد ...

کودکان عقیم در راه ارضای عقده‌های پدران‌شان به صلیب کشیده می‌شوند !

تو ...

۱۳٩٢/۳/۱ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

حالم ...

برای تاب آوردن ، خوب نیست !

تو ...

۱۳٩٢/۳/۱ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

پشت تمام سکوتـــــــــــــــــــــــ ها

همیشه سرد بود ...

همیشه سرد بود جهانی که در باور من چرخید

سرد ...

شبیه زنی که در انتهای دنیایش

تنها زمینی را ارث برد !

تو ...

۱۳٩٢/۳/۱ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

روحم درد میکند

افکارم مدتهاست به ارگاسم نمی رسد

و من سالهاست در حال استمنا خوابم می برد

تو ...

۱۳٩٢/۳/۱ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

ای کاش میدونستی چقدر دلم برات تنگ شده .....

                                                                تو .........

۱۳٩٢/٢/٢۸ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

نفر سوم داستان ما کودک سرکشی بود که افسارش در دست من و تو تاب میخورد خیال میکرد ما صبورتر از او بودیم غافل از اینکه ما افسارمان گسیخته تر بود ... بعد از سقوط ما کودک هم گم شد ، قسمتی در من ، قسمتی در تو ... !

تو ...

۱۳٩٢/٢/٢٠ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

 

الکل را کشف کرده اند برای پر رنگ کردن تصاویر و برداشتن مرز بین خواب و بیداری طوری که مرده های کم حرف و زنده های مونث فامیل و ساختمانهایی که برای پایین افتادن و بیدار شدن ساخته اند راحت تر دور و اطراف خانه بچرخند بلکه زودتر خوابت ببرد و هیچوقت یادت نیاید که زندگی را  هول هولکی ساخته اند برای تو تا کمی بیشتر حرف برای گفتن داشته باشی،آنقدر که لابه لایش حالی ات بشود اصل قضیه از چه قرار است!

تو ...

۱۳٩٢/٢/٢٠ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

بیائید

پیام آمدن پاها

حقیقت ِتلخ ِسخت ِدیوارها

ابعاد حقیر واقعیت ِ فرّار ِ پشت ِنگاهها

بیائید

قوانین حواس پنجگانه

حس ِمرموز انگشتان من

برای لمس ِ تن ِ یک مرد

بیائید

واژه ها

واژه ها

و در لحظه ی سفید نامیرای کاغذ بنشینید

و زبان فهیم منطق مرا

انکار کنید

تو ...

۱۳٩٢/٢/۱٥ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

از خودت برام بگو .... س 

منتظرم ......

تو ....

۱۳٩٢/٢/۱٤ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

خسته ام ...

مثل ِ در آغوش ِ کسی جا نشدن

خسته ام ...

مثل ِ همآغوشی و ارضا نشدن

تو ...

۱۳٩٢/٢/۱٤ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

آدمهای بزرگ تهدید نمیکنند
قبلی را نشان بعدی میدهند
صبر میکنند تا بعدی همه زورهایش را بزند که قبلی نشود
از نفس که افتاد میروند نشانش میدهند به بعدترها

اینها را گفتم که نفهمی
گفتم که تهدید کرده باشم
من آدم بزرگی نیستم
هیچوقت نبوده ام

تو ...

۱۳٩٢/٢/۱٤ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

فرشته‌ها که به من پناه می‌آورند، من سخت‌گیرتر می‌شوم،آن‌ها بال‌های‌شان را با نت‌های پیانوی من پاک می‌کنند، و من مدام به آن‌ها یادآوری می‌کنم که این‌جا جای هرزه‌گی‌های آن‌ها نیست، همان آسمان برای آن‌ها جای مناسب‌تری‌ست ...

فرشته‌ها که به من پناه می‌آورند، من زنگوله‌هایی به گردن آن‌ها می‌آویزم تا بدانم کجا هستند و کجا نیستند ، آخر به‌نظر من آن‌ها زمینی‌ها را خوب نمی‌شناسند و از همه مهم‌تر نقشه‌ی زمین را ...

شیطان که می‌آید، بدون در زدن راه را بلد است ،مستقیم می‌رود پشت آن دیوار که تو را تکه تکه کردم ،تو را در گونی‌اش می‌اندازد و جسدت را بیرون می‌برد،و حتی انعامی هم نمی‌خواهد ، او عاشق گوشت آدم‌های نمک ‌به‌ حرام است!

تو ...

۱۳٩٢/٢/۱٤ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

گذشت اینهمه روز و باز در اتفاق ِ نبودنتـــــــــــــ

تنها جشن می گیرم اینهمه روزهای در گذر  ِ ناچار  ِ بودن را ...

و نگاهم را به مردمکان کسانی می تابانم که تو نیستی !

مادر ...

 

روزت مبارک ....... تاخیر مرا بپذیر

۱۳٩٢/٢/۱٤ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:
فهمیدن یک وقت هایی مثل دوش آب سرد است. تنت را سوزن می زند و لرزه به جانت می اندازد و تو باز وسوسه می شوی به بیشتر خواستنش. وقتی تازه لمست می کند پس می کشی و با خودت می گویی چه کاری است آخر؟ رخوت و خواب آلودگی گرما و بی خبری کجا و تیغ دوش آب سرد دانستن؟ اما تو تن می دهی به تیغ دانستگی که سوزن می زند و نمی خراشد. گاهی آرام و قدم قدم و گاهی ناگهان و سراپا. تن می‌دهی که دنیایت را بشناسی یا خودت را یا طاقتت را. بفهمی چقدر قد ادعاهایت هستی و تا کجا پای خودت می‌ایستی.
.
فهمیدن به تو می‌گوید چه هستی و چقدر فرق می‌کنی یا کرده‌ای با آن چه می خواستی. فهمیدن کاستی‌هایت را ورق می‌زند و نازت را نمی کشد. فهمیدن سخت است. سوز دارد و لرز دارد و آرامش را می برد !
تو ...
۱۳٩٢/٢/۱ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

من بازی با طناب را بیشتر ترجیح میدادم ،همانهایی که یک سرش را تو میگرفتی و یک سر دیگرش را خدا ... همانهایی که من باید فقط رد میشدم ، چشمهایم را بستم و تا آخر دویدم چشمهایم را که باز کردم خدا سیگار می کشید و تو پشتت را کرده بودی و مشغول دنیای جدیدت بودی و من ...                                                                                        فقط دلم برای چشمهایت تنگ شده است !

تو ...

۱۳٩٢/٢/۱ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

پشت خانه‌ی ما ،چند قدم آن ‌ورتر ، همان‌جایی که کلاغ‌ها شب‌ها گردهمایی دارند ، مردی می‌خوابد که شب‌ها شلوارش را پایین می‌کشد و به زندگی "م ی ‌ش ا ش د" و روزها خواب‌های دنیا را جمع می‌کند ، و من گاهی که از آن ‌جا رد می‌شوم، صبح‌ها از بوی" ش ا ش ی د ن " او به زندگی مست می‌شوم ، که بوی اسپرم‌های زندانی شده می‌دهد با قهوه‌ی مانده‌ی شب‌های گندیده‌ی تنهایی‌اش ... چه تــــــــــــــــــــــــــلخ ست زندگی را مردن!

تو ...

۱۳٩٢/٢/۱ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

به خیابان برو و دست کسی را بگیر و دعوتش کن به یک تانگوی عاشقانه                    

گور پدر عشقهای باکره ...                                                                                       

گور پدر صداقتهای بی پایان ...                                                                              

گور پدر نجواهای شبانه ...                                                                                     

گور پدر روزهای رنگی ...

تو ...

۱۳٩٢/٢/۱ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

سرمای بین بند بند وجودم را به دندان میکشم ...

و برایت خنده های از ته دل میکنم ...

تا باور کنی که می توانم !

و ترسهایی که پشت پلکه بالا و پایین می پرد  

و من نباید آنها را به تو بگویم

که شاید تو مرا برگردانی به همان نقطه ی همیشگی

و باز من می مانم و شبهایی که دقایق اش را شماره گذاری میکنم تا صبح

و انگار باید فشار را بین خودم و خودم تقسیم کنم

و گاهی باید خود ِ اول را به خود ِ دوم ترجیح دهم

و حتی نگویم خستگی هایم را پشت کدام پنجره قایم        میکنم !                                                      

و تو هر روز به من میگویی امروز خیلی cute شده ام ! 

تو ...

۱۳٩٢/۱/۳٠ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها:

وقتی چشمهایت را برویش می بندی او دستهای تنهایی اش را بهم گره میزند و با یک دل بهم خوردگی شدید تمام خاطراتش را بالا می آورد آنقدر که اتاقت پر از حجم سنگین نادیده هایش می شود

وقتی چشمهایت را برویش می بندی او در بی آغوشی ، پر از اجساد گرم خاطره هایی می شود که هیچ کس شجاعت در آغوش کشیدنش را ندارد 

وقتی چشمهایت را برویش می بندی حجمی از فریادهای خاموش ات را بر سر صبوری هایش آوار می کنی و چشمهایش کودکان بزرگی میشوند که تصویر کلاغها فضای رنگی شان را پر می کند اما نبض نگاهش هنوز کبوتر است

وقتی چشمهایت را برویش می بندی ، سالهای لبخند ، در ثانیه به آتش کشیده می شوند و آن زن آنقدر خاکستری میشود که گیسوانش بوی دود می گیرد

وقتی چشمهایت را برویش می بندی در نیستی ات ، دلش هزار ساله می شود و در هزارمین سالگرد ،دلش بر مزار تولدش یخ میزند و او می ترسد

وقتی چشمهایت را برویش می بندی او را دوباره به تشویش دردها می سپاری و او در شعله بازی ِدلتنگی ، شجاعت چشمهایی میشود که بی تو ققنوس می بارند

کاش چشمهایت را برویش نمی بستی و در هیچستان خود فرو نمی رفتی

کاش می دیدی زنی را که روبریت نشسته و سیگار را با سیگار روشن می کند و طعم تلخ نوشیدنی اش را با رویای هم خوابگی تو شیرین می سازد

چشمهایت را برویش باز کن بگذار عریانی نگاهت به نفس هایش تجاوز کند و آنها را به شماره اندازد ...

تو ...

۱۳٩٢/۱/٢٦ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط سروش نظرات ()
تگ ها: