از من چقدر شبیه تو زاده می شود

در کشوری توسعه نیافته (بالا رفتن از دیوار مردم با اجازه همسایه رو به رویی) حق کپی رایت آزاد است مهم ترویج فرهنگ و اندیشه است

 

خو می گیرم ....

به سُرخوردن سایه های روی هم

و به گیر کردن هیچ چیز لای چرخ دنده همه چیز ....!

تو ....

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢۱ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

 

تصویرها رنگها ماجراها خاطرات ... همه دروغ ، می آیند و میروند ... بازیت می دهند ، دروغند ، تنها مانده ایی ، پشت تاریکی ها ، جا مانده ای حس می کنی دوباره تمام آنچه را که نیست ... گرم می شوی ، یخ می کنی ، میخواهی فرار کنی ، اما می مانی ، در خلوت پر هیاهوی درونت ، میان آنهمه دروغ میمانی و می نگری ، می نگری ، آنقدر که همه چیز در سکوتی ژرف محو شود ، آنقدر که جز سیاهی نباشد ، این سیاهی بی دروغ ، بی صدا ، بی نام ، همانجاست ، همان فضای خالی خانه ، همان تنهایی مدااااااام ...! 

تو ... 

[ ۱۳٩۳/٢/۱۸ ] [ ٧:٤۱ ‎ق.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

[ ۱۳٩۳/۱/۱۱ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

بهار رفت ...

تابستان هم ...

تنها یک اشاره تا پایان ِ تنهایی

میترسم پاییز هم حریف تنهایی ما نشود

تو ...

[ ۱۳٩٢/٧/۱٤ ] [ ٩:٥٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

میلادم ....

فراق جاودانه ات را

ای عشق

سپاس می گویم

که مرا جاودان کرده است

تمناهایت را

سپاسگذارم

که شبم را به یغما برده است

و روز را

تو....

میلادم مبارک

[ ۱۳٩٢/٧/۱٤ ] [ ٩:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

گذشت اینهمه روز و باز در اتفاق ِ نبودنتـــــــــــــ

تنها جشن می گیرم اینهمه روزهای در گذر  ِ ناچار  ِ بودن را ...

و نگاهم را به مردمکان کسانی می تابانم که تو نیستی !

مادر ...

[ ۱۳٩٢/٦/۸ ] [ ٤:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

فرشته ها که به من پناه می آورند من سخت گیر تر می شوم آنها بلهایشان را با نت های پیانوی من پاک می کنند و من مدام به آنها یادآوری میکنم که اینجا جای هرزه گی های آنها نیست همان آسمان برای آنها جای مناسب تری ست ...

فرشته ها که به من پناه می آورند من زنگوله هایی به گردن آنها می آویزم تا بدانم کجا هستند و کجا نیستند آخر به نظر من آنها زمینی ها را خوب نمی شناسند و از همه مهم تر نقشه ی زمین را ...

شیطان که می آید بدون در زدن راه را بلد است مستقیم می رود پشت آن دیوار که تو را تکه تکه کردم تو را در گونی اش میاندازد و جسدت را بیرون میبرد و حتی انعامی هم نمیخواهد او عاشق گوشت آدمهای نمک به حرام است

تو ...

[ ۱۳٩٢/٦/۸ ] [ ٤:۱٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

خبر تازه ای نیست ...

مگر غربت سخت زنی که اینجا نشسته و سعی دارد به من بگوید من است !

تو ...

[ ۱۳٩٢/٦/٦ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

انگار ...

ارزش ستاره 

به سهیل بودن آن است !

تو ...

[ ۱۳٩٢/٦/٦ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

دنیا لبریز شده است از گورهای بی نام و نشانی که در یک دیالکتیک تاریخی آغوش نامیده میشوند ... تنها ماهیت عشق ست در آغوش تو که مرا مسحور میکند !

تو ...

[ ۱۳٩٢/٦/٦ ] [ ٦:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

تهوع در چنگم گرفته است ...

تهوع درون من نیست

آن را اینجا ...

روی زمین ، در هوا ، در تمام اطرافم احساس میکنم

این منم که در درونش هستم !

تو ...

[ ۱۳٩٢/٥/۱٩ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

درون من چاهی ست ...

که دست ِ بلندترین پُک سیگار ناشتا هم به ته آن نمیرسد !

تو ... 

 

[ ۱۳٩٢/٥/۱٩ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

داستان از آن جا شروع می شود که ... می خواستم بگویم من هنوز منم ... با چند خط شعر ... یک روح نخ کش شده ... چند ورق کاغذ بی خط ... احساسی وامانده از دوران جوانی خاک خورده ... با آدمکهای چوبی ... روزهای خیالی ... و منی که احساس را ، حوصله را ،خسته کرده ام ... دنبال چه داستانی مرا تعقیب می کنی ؟ از آن دوران فقط دوست داشتن باقی مانده است !

تو ...

[ ۱۳٩٢/٥/٤ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

می دانم سردی این روزها و شبهایم را ،آن هات چاکلت های کافه ی دنج مان  هم گرم نمی کند ... می دانم جای پایش بر دیواره ی خاکستری ذهنم تا همیشه حک می شود !

تو ...

[ ۱۳٩٢/٥/٤ ] [ ٧:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

 

من از راه تنفس مصنوعی قصه ها را شروع می کنم...دهانم را روی دهانت می گذارم و می خواهم بدانی می خواهم به هوش بیایی ، میخواهم صدای نفسهایت را بشنوم...ضربان کند قلبت مرا سرد می کند ، می دانی دستهای من برای همیشه باز است ، من هستم تا همان انتهایی که همیشه به تو گفته بودم !!

تو ...

[ ۱۳٩٢/٤/٢٦ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

بغضی خاموش ...

ابدیتی غریب ...

که غروبش را

و شکستن اش را

هیچ گریزی نیست

تو ...

[ ۱۳٩٢/٤/٢٦ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

هستم هنوز ... به اندازه ی تمام شَک های تو زنده ام ،‌ مبادا زیر سرشان بلند شود و بویی از یقین ببرند ، از تو چه پنهان ... خودآزاری من مستعد تمام کابوسهایی ست که از سوم شخص مفرد این رابطه شکل می گیرد ... دلم میخواست آنقدر در چشمانت به بلوغ رسیده بودم که ، سوزن نمی شدم در انبار رویاهایت!

تو ... 

[ ۱۳٩٢/٤/۱٩ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

غرور ماندن که در هم بریزد

باید به رفتن اقرار کرد !

تو ...

[ ۱۳٩٢/٤/٩ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

و اگر روزی ...

و اگر روزی بفهمی ...

و اگر روزی بفهمی دیگر چه فایده ... 

اگر تمام جهان را به من تعارف کنی !

تو ...

[ ۱۳٩٢/٤/٧ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

نمی شود

بی خیال بغض هایی شد

که ایدئولوژی خاص خود را دارند

فقط باید آب حوض چشمان را عوض کرد

تا اشک شوند به شرط شوق بودن !

تو ...

[ ۱۳٩٢/٤/٧ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]

 

 شعری که در انتهای هر مصرع             

دستش از تو کوتاه بماند                                                                                    

باید خود ارضایی را به مساوات میان استعاره هایش تقسیم کند ... !

 تو ...

[ ۱۳٩٢/٤/٧ ] [ ٥:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سروش ] [ نظرات () ]